وبلاگ امیررضا کوهستانی

جولای 29, 2008

حمید جان دیدی همه باور کردند!

دسته: Uncategorized — koohestani @ 1:21 ب.ظ
Tags:

چند روزی است در شهر شایع شده که حمید هامون فوت کرده، امروز که برایم آن پیغام را فرستادی دیگر گفتم باید جوابت را بدهم. می خواهم بنویسم که همگی جملگی زِر میزنید. من حمید را خودم دیشب دیدمش، سرحال و سردماغ نشسته بود با اون دبیری، وکیلِ چلاقش کباب کوبیده می زد و تز می داد و می خواست کون جهان و دبیری و اون یارو مهندس و خونواده مهشید رو همه با هم پاره کنه. کجای کارید؟ مگر ندیدی که حتی اون آخرش هم که خواست خودش را سربه نیست کند، علی عابدینی  سر رسید و با محلی ها از آب درش آوردند. نفس می کشید، دیدی که، آب راعق زد بیرون. پس چرا حرف مفت می زنی ؟

البته درسته، حمید، کمی قاتی داره، ولی فقط همین! تفنگ پدربزرگش را آورده بود بیرون، ولی واقعا نمی خواست که مهشید رو بزنه. دیدی که؟ زد، ولی درست نشانه نگرفت یا دستش لرزید، عمدا یا سهوا، ولی نزد، فقط یک مشت خاک بلند کرد.

این حمید هامون قمپز در می کنه، تو چرا باور کردی؟ کارت به جایی رسیده که برای من SMS می زنی حمید هامون مرده، عزیزم قبلش به من می گفتی، یک نسخه اش را برایت پیک کنم تا بفهمی این شایعه ها کار اون مادرقحبه بابای مهشیده که می خواد مهشید رو بندازه به این مهندس هه! اسمش چی بود؟ تو هم باور کردی. چی؟ عکسش رو دیدی؟ تشیع جنازه؟ سیاه کاری خودِ سیاهش هه! مگه ندیدی اش این چند سال! مگه کم از این کارها کرد، هی رفت تو جلد این و اون، آزاده شد و افتاد دنبال دخترش، قاتل امیر شد، رئیس شد، چک های «سارا» رو می خواست اجرا بذاره. بخوای بدونی این آخری ها درپیت هم یه کم شد، دست کشید تو موهاش و هی الکی گفت سبز، عاطفه! ولی تو که می دونی هنوز داره خونواده مهشید رو سیاه می کنه که نفهمن هنوز تو کوک دخترشونه! باور نمی کنی امشب برو تو همون ساختون نیم ساخته، می بینی که هنوز با تفنگ برنو نشسته پای پنجره اش که مهشیدش از مهمونی بیاد. دیگه باید فهمیده باشی که همه اش مشنگ بازی های خودش هه، می دونی که از این دیوونه بازی ها خوشش میاد، مگه ندیدی که رفت تیمارستانِ آن «جانور»، یه دقیقه یه جا بند نبود، حال می کرد با این دیوونه ها، ولی من و تو فقط بیخودی هی می ریدیم تو کیفش، آی دکتر!

آره، پسرم، «حقیقت داره!» حالا چرا بغض می کنی، هنوز باور نکردی؟ امشب پاشو بریم بهشت زهرا، الان دیگه یه هفته ای هم گذشته، ملتم هم دیگه  یادشون رفته، خلوته!

بیل و کلنگ رو هم بیار،  می خوام برم داخل قبرش رو بهت نشون بدم تا باور کنی! ترس نداره، همچین که قبرش رو باز کنی می بینی نشسته اونجا، اون دستگاه مسخره آنالیز خون رو گرفته دستش و می گه: «  لَنگ یه لیوان خون ام واسه این دستگاه، بهم قرض می دی؟»

آوریل 24, 2008

راهنمای ادامه تحصیل در کشور انگلستان(قسمت اول)

دسته: Uncategorized — koohestani @ 2:00 ب.ظ
Tags:

بعضی از دوستان از جمله دوست عزیزم اکبر علیزاد از من مدتی پیش خواسته بودند که از شرایط ادامه تحصیل در انگلستان برایشان بنویسم. انقدر این دست آن دست کردم که الان می بینم سال تحصیلی دارد تمام می شود و شاید دیگر وقت چندانی نباشد که کسی برای ادامه تجصیل اقدام کند. امیدوارم کسی به امید من ننشسته باشد و خودش در این مدت در این اینترنت راه و چاه را پیدا کرده باشد.

برم سر اصل مطلب…

ادامه تحصیل در انگلستان:

اول: به دوستانی که شرایط مالی خوبی ندارند و نمی توانند هزینه های تحصیل را در انگلستان تقبل کنند، اصلا توصیه نمی کنند به دنبال ادامه تحصیل در اینجا باشند، چون هزینه تحصیل و زندگی به نسبت بقیه کشور های اروپایی واقعا بالاتر است، به طوری که خانه ای که مثلا در برلین شما می توانید با ماهیانه 500 یورو اجاره کنید با همان شرایط در منچستر یک چیزی حدود 600 پوند و در لندن حداقل 800-900 پوند براتون در می آید. البته تمام دانشگاه های انگلیس ملزم به تهیه خوابگاه برای دانشجویان خارجی هستن، به این معنی که مطمئنا اگر طبق زمان بندی که خود دانشگاه اعلام می کند برای خوابگاه تقاضا بدهید، بی خوابگاه نمی مانید فقط باید هزینه آن را بدهید، که معمولا هزینه خوابگاه در دانشگاه منچستر بسته به شرایط و امکاناتی که تقاضا کنید بین 70 پوند تا 100 در هفته است که مثلا اگر اتاقی بخواهید که در آن روشویی داشته باشد با حمام و دستشویی مشترک، مثلا در می آید 80 پوند، سوئیت با حمام و دستشویی در می آید یک چیزی حدود 90 پوند هفتگی و 360 پوند ماهیانه.

میانگین شهریه برای دوره Master در انگلستان چیزی بین 8000 پوند تا 14000 پوند است این تفاوت قیمت هم بیشتر بستگی به رشته و شهری که در آن تحصیل می کنید دارد. مثلا شهریه من الان در دوره فوق لیسانس 9800 پوند است که مثلا همین رشته در شهر کوچکتری مثل لستر 8500 پوند است و در لندن 10700 پوند. رشته تا رشته هم فرق می کند مثلا بعضی رشته های مهندسی که درس های عملی و یا اساتید شاخصی در آن دانشکده در آن رشته خاص تدریس می کنند(مثلا در همین دانشگاه منچستر یکی ار برندگان جایزه نوبل اقتصاد کرسی استادی دارد.) شهریه های بالاتری در حدود 12 یا 13 هزار پوند دارند. البته حسن تحصیل در رده فوق لیسانس در انگلستان در این است که دوره فوق لیسانس در آن کوتاه تر است و حدود یک سال است.(البته انقدر واقعا درسها فشرده است که خیلی ها در این تاریخ نمی توانند تمام کنند مجبور می شوند دوره را تمدید کنند. اما نکته جالب در این است که به ازای تمدید تاریخ فارغ التحصیلی نباید شهریه یا هزینه اضافه ای بپردازی .) در حالیکه این دوره در کشورهای دیگر حداقل دو ساله است. گرفتن بورس هم به این راحتی ها واقعا نیست. گول این کسانی که می گویند فلانی بورس گرفت و پس ما هم می تونیم بگیریم نخورید. انگلیسی ها خصیص تر از این هستند که پول یامفت به این راحتی به کسی بدهند. آمار رسمی که در وب سایت دانشگاه منچستر اعلام کردند معمولا شانس دربافت بورس برای دوره فوق لیسانس و دکترا 1 به 4 است یعنی از هر 4 نفر 1 نفر موفق به دریافت بورس می شود که تازه بیشتر آنهایی که بورس به آنها تعلق می گیرند هم مجبورند 33 درصد (یک سوم) شهریه را حداقل بپردازند. البته شاید این طور به نظر بیاید که خب شانس یک به چهار شانس کمی نیست، اما باید به این توجه داشته باشید که تمام متقاضیان به اندازه کافی رزومه و سطح تحصیلی بالایی داشته اند که توانستند از دانشگاه های انگلیس پذیرش بگیرند و تو فقط بعد از گرفتن پذیرش این امکان را داری که برای دریافت بورس اقدام کنی. به همین دلیل رقابت برای دریافت بورس بین کسانی است که خود قبلا از فیلتر پذیرش عبور کردند و معمولا همگی سطح علمی بالایی دارند.

اما با این اوصاف حسن تحصیل در انگلستان چیست؟ خب واضح است که کیفیت دانشگاه های انگستان به نسبت خیلی از دانشگاه های دیگر کشورهای اروپایی مطلوب تر است. مهترین ویژگی تحصیل در دانشگاه های انگلیس امکان دسترسی به اطلاعات، منابع و کتاب به صورت الکترونیکی است که امروز ه کمتر در دانشگاه های کشور های اروپایی حداقل به این وسعت قابل دسترسی هستند. به هر دانشجو اینجا یک کد به نام آتنا کد(Athena code) می دهند که از آن طریق می توان به تقریبا تمام جرنال ها و مجلات دانشگاهی که به زبان انگلیسی در می ایند به علاوه تعداد زیادی از کتابخانه های الکترینیکی که منابع و کتب خود را روی اینترانت(شبکه های محلی) قرار داده اند با همین کد دسترسی داشت. البته این اطلاعات هم فقط در پوشش های امنیتی ویژه ای قابل دسترسی است، به این صورت که شما یا از طریق کامپیوترهای کتابخانه به این اطلاعات می توانید دسترسی داشته باشید و یا اگر بخواهید هم با کامپیوتر شخصی خود متصل شوید هم IP آدرس کامپیوتر شما باید قبل از آن در سیستم ثبت شود و از ان به بعد شما فقط با همین IP آدرس امکان دسترسی به اطلاعات را خواهید داشت.

تا اینجا را فعلا داشته باشید تا بعد. اگر سئوالی دارید در بخش نظرات آن را ارسال کنید که من در قسمت دوم سعی می کنم به آنها پاسخ بدهم.
پایان قسمت اول

آوریل 18, 2008

تبلیغ کوکاکولا در ورزشگاه ثامن الائمه مشهد

دسته: Uncategorized — koohestani @ 11:47 ق.ظ

نکته جالب بازی امروز استقلال و ابومسلم تابلو تبلیغ نوشابه کوکاکولا است که درگوشه ورزشگاه پشت نقطه کرنر تکی جدا از بقیه تبلیغات زمین قرار دارد. لازم به ذکر است که ایران تبلیغ و فروش کلیه محصولات امریکایی را ممنوع کرده است در حالیکه شرکت نوشابه سازی مشهد با نقض کامل کپی رایت در حال تولید و فروش نوشابه های خود با برند معروف کوکاکولا است.

مارس 10, 2008

وقتی که مجیدی حکم تکفیر می دهد…

دسته: Uncategorized — koohestani @ 12:07 ب.ظ

وقتی کشتی گیرها نماینده مجلس میشوند، رئیس جمهورمان به میرزاپور پنالتی بزند، راننده های تاکسی مان صاحب نظران عرصه سیاست می شوند.

وقتی سینماگران و تئاتریها خود سانسورچی می شوند، متخصصین گوش و حلق و بینی جراح زیبایی می شوند و اساتید دانشگاه نیمه وقت مسافر می زنند.

وقتی برنجکاران مان خود لنگ یک پیمانه برنج اند، زندان هایمان چهارراه توزیع مواد مخدر است و روزنامه نگاران مان صبح ها در جام جم و فارس کار می کنند و عصرها در ایسنا و اعتماد.

وقتی در شبکه سراسری می توان حرفی را برای سی چهل میلیون آدم زد و یک سال بعد منکر آن شد.

وقتی وزارت ارشاد به فیلمی مجوز می دهد و بعد خود همان فیلم را توقیف می کند. وقتی وزیر ارشاد علنا بگوید مسئول زندانی شدن نویسنده ای که آنها مجوز کتابش را صادر کرده اند نیست، وقتی در حالیکه قدرت اول جهان هستی، به عنوان بی اعتبارترین مردم جهان فقط اجازه ورود به 9 کشورجهان را بدون اخذ ویزا داری.

وقتی فلان صاحب منصب این مملکت را می توان نه به جرم اختلاس، دروغ و افترا زدن به خلق خدا، بلکه با نمایش فیلم دست دادنش به زنان نامحرم کله پا کرد.

وقتی سفره ات بوی نفت می دهد و بخاری ات بوی نا!

آقای مجیدی آن وقت است که شما هم می توانید حکم تکفیر دهید، چرا که ده نمکی هم می خواهد کاندید اسکار شود.

به قول مظفرالدین شاه بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

مارس 2, 2008

نمایشنامه نویسی در اتوبوس شب

دسته: Uncategorized — koohestani @ 1:34 ق.ظ
Tags:

اگر هفت هشت سال پیش شرکت سیر وسفر ایران به سیاق همتایان بانکدارشان به نیت تبلیغات هم شده قرعه کشی راه می انداختند و سمندی جایزه می دادند، من بی تردید یکی از شانس های اول آن بوده ام که حداقل هفتاد هشتاد تا ته بلیط به مقصد تهران داشتم.(حالا شهرهای دیگرش بماند.) اگر هم سمند را نمی بردم، حداقل چرخ گوشتی، آب میوه گیری چیزی می بردم و دلم خوش می شد که حداقل یک بار هم اسمم در یک قرعه کشی درآمد، به هر حال این کار را نکردند و تنها ثمره آن سفرها همین نمایش نامه رقص روی لیوانها شد.

برای اولین بار است که جایی دارم این را می گویم که نمایش رقص روی لیوانها را من در همین اتوبوس های ولوو سیر و سفر نوشتم. حداقل نسخه ای که پیش از تمرینات آن به اتمام رسید همین نسخه ای بود که در پایان یکی از همین سفرها، آن را امضا کردم و صبح روزی که شیراز رسیدم با ذوق روی سقف اتاقم نوشتم:

“4 خرداد 1380″ روز پایان نمایش رقص روی لیوانها.

به قول سریال های تلوزیونی، انگار همین دیروز بود…

فکرش را که می کنم می بینم حیف شد که در بروشور اسمی از شرکت سیر و سفر نیاوردم، البته باید از خانم… فامیلی اش یادم رفت، ولی منشی آن سالهای آقای پاکدل بود، هم که بانی این سفرهای پر بار بود تشکر می کردم که آن را هم باز فراموش کردم: یادم است که یک سال و اندی از اجرای “قصه های درگوشی” در جشنواره فجر می گذشت، آنجا این نمایش چندتا جایزه گرفته بود و قول داده بودند که به نمایش های برگزیده امکان اجرا در تئاتر شهر را بدهند. (از آن مدل قول هایی که در اختتامیه ها خیرات می کنند.) من هم خب جدی گرفته بودم و فکر می کردم واقعا خبری هست و چند باری خدمت آقای مسئول امور شهرستان ها رسیدم و بعد آقای مسئول هماهنگی و آقای مسئول انجمن نمایش و خب طبعا همه آنها اصرار داشتند که همچین قولی را در مراسم اختتامیه نشنیده اند و احتمالا من اشتباه شنیده ام. من هم که کم کم داشتم به قوه شنوایی خودم شک می کردم که از قضا روزنامه ای را دیدم که ظاهرا در کمال ناباوری گزارش نویس آن هم همان چیزی را شنیده بود که من شنیده بودم. روزنامه را بردم پیش منشی رئیس مرکز هنرهای نمایشی که تازه منصوب شده بود.(رئیس مرکز هنرهای نمایشی را می گویم.) نتیجه این شاهدبازی ها (ربطی به کتاب آقای زرکوب ندارد، فیلترم نکنید. منظورم شاهد آوردن است.) این بود که مشخص شد مرکز هنرهای نمایشی این نیت خیر را دارد که در جهت حمایت از تئاتر شهرستان به چند نمایش شهرستانی این امکان را بدهد که در تئاتر شهر اجرا کنند، ولی از آنجا که تئاتر شهر نهادی است مستقل از مرکز هنرهای نمایشی و وزرات ارشاد(اگر نمی دانستید، بدانید!) و مرکز هنرهای نمایشی هم هیچ علاقه ای ندارد در مسائلی مانند معرفی نمایش های برگزیده به تئاتر شهر که هیچ ارتباطی به آنها ندارد دخالت کند این شد که ما را شوت کردند به سمت تئاتر شهر(از آن شوت هایی که این روزها مهاجمان تیم ملی مان می زنند.) خلاصه این طوری بود که من مشتری شرکت سیر و سفر ایران شدم و یک کاره وقت و بی وقت بلند می شدم می رفتم خدمت خانم منشی و تقاضای قرار ملاقات می کردم(قرار ملاقات با رئیس تئاتر شهر، فکر بد نکنید!) و ایشان هم علی رقم اینکه تاکید می کردند که سرشان شلوغ است و به این کارها نمی رسند(مردم چه توقع هایی دارند!) می گفتند هفته دیگر یک سری بزن! من هم خب دلیلی نداشت بگویم خانم جان، هفته دیگر من باید از پایتخت فرهنگی ایران 895 کیلومتر را بکوبم بیام اینجا که چه ؟! چرا باید همچین سوتی بدهم، عین بچه آدم هر بار می گفتم باشه! و سرِ خر را کج می کردم سمت میدان آرژانتین و در راه 14 ساعت وقت داشتم تا روی انشای نامه جدیدم به رئیس مرکز یا تئاتر شهر یا هر آدمی که هفته دیگر قرار بود مرا به آن پاس بدهند کار کنم.

کار ما با تئاتر شهر آن سال جوش نخورد، دلیل آوردند که کار هنوز نپخته است، خام است، بوی نا می دهد، من هم قول دادم سری بعد نمایشم را در یکی از این پلوپزهای پارس خزر خوب بپزم که به قول شیرازی ها «مغز پخت» شود. در راه برگشت، با مسئول سمعی و بصری آن سال ارشاد شیراز همسفر شدم. عاقله مردی نازنینی که خودخواسته همیشه در حاشیه مانده بود، اما تاثیرش در سینمای جوان نوپای دهه شصت و کشف استعدادهای ناشناخته آن سالها که امروز از سینماگران نام آشنای امروز هستند(از جمله بهمن قبادی و علی محمد قاسمی) انکار نشدنی است. بنده خدا، صبورانه کلی به چس ناله های من گوش داد و حرفی نزد. دست آخر خیلی ماهرانه بحث را از خاله زنک بازی های روزمره تئاتر عوض کرد و برد سمت ادبیات معاصر. آنجا بود که برای اولین بار من نام جویس کرل اوتس را از شنیدم. او برای من از نمایشنامه ای گفت از نوشته های اوتس که در اصل مونولوگ یک دختر معتاد است رو به پنجره اتاقش که هنوز هم نتوانستم آن نمایشنامه را در بین کارهای او پیدا کنم.(شاید هم اصلا چنین نمایشنامه ای وجود ندارد.) ولی آن تصویر غریب جرقه ای شد برای خلق شیوای رقص روی لیوانها!

اتوبوس سیر و سفر در ترمینال کاراندیش پارک کرد، مثل تمام این ملاقات های تصادفی شماره موبایلی رد و بدل کردیم و خداحافظی! چند باری در همین جشنواره های بی ناموسی تئاتر و سینما ایشان را در حد همان سلام و علیک خوشک و خالی دیدم، اما هیچوقت فرصت نشد به خاطر آن شب تشکر کنم، حالا اینجا در ولایت منچستر از توابع کشور بریتانیای کبیر دوست دارم برای ایشان بنویسم که: ممنون آقای بیاتی!

فوریه 24, 2008

دانشگاه منچستر

دسته: Uncategorized — koohestani @ 11:15 ب.ظ

دوستانی که از احوالات من جویا شدند… خواستم بگویم خوبم! اینجا در َAshburne hall خوابگاه صد و چند ساله دانشکاه منچستر خودم را سر پیری مشغول به چریدن کتاب هایی کرده ام که این چند سال به سبب کار و رگ قوی شیرازی که دارم از آنها قافل بودم. بیشتر می خواهید بدانید؟

من در حال گذراندن دوره master (که به گواه نامه آموزش عالی همان کارشناسی ارشد خودمان می شود.) در رشته مطالعات تئاتر ((Theatre Studies دارم درس می خوانم. احتمال دارد این دوره را تا phD  ادامه دهم اما هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام. هدف اولم خب این بود که ازشما چه پنهان دوره ضرورت (سربازی) را  کمی به عقب بیاندازم، دوم فرصتی پیدا کنم زبان انگلیسی ام را  قوی کنم(که هنوز علی رقم نوشتن دو مقاله سه چهار هزار کلمه ای به انگلیسی این فرصت پیدا نشده و اساتید به حرمت ریش سپید نداشته من زیر سیبیلی رد کرده اند.) و خب البته کمی هم علمی تر درباره تئاتر بخوانم و بنویسم و به جای « من فکر می کنم» و «حس می کنم» کمی هم بتوانم لفظ قلم درباره مقوله ای که الان می توانم بگویم حرفه ام شده حرف بزنم.

موضوع پروژه پایانی ام درباره تئاتر مستند خواهد بود که شاید در پست های بعدی بیشتر درباره آن حرف بزنم ولی همین قدر بدانید علی رقم سابقه چند ده ساله اش در تئاتر معاصر به سبب دگرگونی های فرمی که هر چند سال در آن اتفاق افتاده به سختی بشود آن را در یک چارچوب و قالب جای داد به همین دلیل در جایی از بوخنر و برشت و پیتر وایز به عنوان پیشقراولان این شکل تئاتری یاد می شود و در جایی دیگر معاصرانی چون دیوید هر(David Hare) و دیگر نمایشنامه نویسان   Verbatimرا مبدع این راه تازه می دانند. ( نتوانستم معادل فارسی خوبی برای verbatim پیدا کنم ولی معمولا به گزارش هایی اطلاق می شود که حاصل پیاده سازی کلمه به کلمه یک دادگاه و یا یک سخنرانی و غیره روی کاغذ باشند.)

به هر حال متقاعد کردن دانشگاه چی های اینجا برای نوشتن پروژه ای درباره گونه ای از نمایش که عموما آن را متعلق به خودشان می دانند( آن هم انگلیسی های ناموس پرست) خیلی سخت بود. نه اینکه نگذارند، ولی اینجا همه چیز بده بستان است، می گویند یک دانشجوی ایرانی آمده اینجا و دارد از امکانات و کتابخانه و اساتید ما استفاده می کند(هر چند پولش را دلا پهنا از ما می گیرند.)  در عوض ما هم از اطلاعات او (مثلا من) درباره تئاتر و نمایش شرق و ایران استفاده می کنیم. (حالا بماند که اصلا من چقدر از این تئاتری که می شود اسمش را گذاشت تئاتر ایرانی اطلاع دارم.) خلاصه اگر مقاومت من نبود، می خواستند مرا مجبور کنند درباره تئاتر معاصر ایران و از این داستان ها پروژه بنویسم که خب زیر بار نرفتم و آخر هم همین چند تا اسمی که در این فستیوال ها شنیده بودم به کارم آمد و گفتم من کار این آدمها را از نزدیک دیدم، می توان برای شما از این اجراها بنویسم و از آنجایی که دانشگاهی های اینجا هم مثل دانشگاهی های خودمان کلا از اجراهایی که هم اکنون بر صجنه است، (حالا چه در شهر خودشان، چه جای دیگر) بی خبرند، علاقمند شدند که مثلا بدانند این Walid Raad کیست که از لبنان بلند شده و روایت جدیدی از نمایش تاریخی ارائه داده که نه از پادشاهان و سیاسیون در آن خبری هست و نه از شخصیت پردازی و درام کلاسیک. خلاصه اینکه تا اینجا که متقاعد شدند حالا ببینیم تا بعد چه می شود….

تا اینجا را فعلا داشته باشید که در پست بعدی برایتان بیشتر می نویسم.

برگه‌ی قبلی

وبلاگ روی وردپرس.کام.