<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ امیررضا کوهستانی</title>
	<atom:link href="http://koohestani.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://koohestani.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 May 2011 04:36:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='koohestani.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/4259ddc8038eb7fe4043383a331c9864?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>وبلاگ امیررضا کوهستانی</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://koohestani.wordpress.com/osd.xml" title="وبلاگ امیررضا کوهستانی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://koohestani.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>آقای جشنواره ی فجر سرت را پایین بیانداز!</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2011/02/04/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%ac%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2011/02/04/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%ac%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Feb 2011 22:19:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=109</guid>
		<description><![CDATA[دو سالی می شود این صفحات را همینطور سفید گذاشته ام، بیشتر به خاطر اینکه حرفی برای نوشتن نمانده بود، حرف ها را کم و بیش شمایِ مردم پیش تر زده بودید و «منِ همیشه ناظر» دیگر چیزی نداشتم به آن اضافه کنم. امروز هم مخاطب من شما نیستید، مخاطب من امروز آقایی است که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=109&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://koohestani.files.wordpress.com/2011/02/ads2_text_more_1.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-111" title="ads2_text_more_1" src="http://koohestani.files.wordpress.com/2011/02/ads2_text_more_1.jpg?w=636&#038;h=67" alt="" width="636" height="67" /></a></p>
<p>دو سالی می شود این صفحات را همینطور سفید گذاشته ام، بیشتر به خاطر اینکه حرفی برای نوشتن نمانده بود، حرف ها را کم و بیش شمایِ مردم پیش تر زده بودید و «منِ همیشه ناظر» دیگر چیزی نداشتم به آن اضافه کنم.</p>
<p>امروز هم مخاطب من شما نیستید، مخاطب من امروز آقایی است که در وزارتخانه ی عریض و طویل ارشاد نشسته است و از قول اکثریت خاموش هنرمندان حرف می زند و اگر هم کسی حرفش را باور نکند، جعل می کند، صدای آنها را تقلید می کند تا چند نفری را دور خود جمع کند. خودش چیزی می گوید، بعد در جایگاه مخاطب می نشیند و از آن گفته «استقبال» می کند، بعد در راستای اینکه ژست تحمل مخالف را هم بگیرد، در صندلی منتقد می نشیند و از زیر ابروی عروس ترشیده ی بزک کرده شان «انتقادکی» هم می کند و بعد مجددا پشت میزش می نشیند و   کمیته ی بررسی نقاط ضعف و قوت تشکیل می دهد تا بالاخره پول بیت المال را با سند و مدرک و توجیه قانونی حیف و میل کند.</p>
<p>آقای ارشاد! آن روز که دکور نمایش هدا گابلر را جمع می کردند،  تو کجا بودی تا به جای کارگردان از خانواده ی نگران بازیگران آن نمایش عذر خواهی کنی ؟ سرت را پایین بیاندازی و بگویی منِ آقای ارشاد عرضه ی این را نداشتم از آنها که عکس های زاویه دار و غلط انداز گرفته اند و آن را با هوچی گری در وب سایت هایشان به نشان نمایش فساد و فحشا منتشر کردند شکایت کنم و از خانواده ی تاتر که خود را صاحب اختیارشان نیز می دانم اعاده ی حیثیت کنم! حتی شجاعت این را نداشتی که معترف باشی به اینکه جنم ایستادن پای حرفت را نداری، آنها اَبرویی درهم کردند و تو هم جا زدی و نمایشی را که بعد از هزار بار زیر و بالا کردن به آن مجوز داده بودی، تو  به دست خودت توقیف کردی.</p>
<p>آقای شورای نظارت ! تا حالا در آخرین جلسه ی تمرین نمایشی را که به آن مجوز نداده ای شرکت کرده ای ؟ به سکوت قبرستان ها گوش داده ای؟ صدای غالب آن روز همان سکوت است و کارگردانی که به جای تو سرش را پایین انداخته است. باور نمی کنی؟ از محمد رحمانیان بپرس. او همین هفته ی پیش در آن سکوت سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد. چون نمی دانست به عده ای  که در ضیافت یارانه های این روزها، از کار و زندگی شان زدند تا به پشتوانه ی مجوز تو در تمرینات نمایش او شرکت کنند چه جوابی بدهد؟ چگونه می تواند به جای شما برای آنها شرح بدهد که شما خیلی ساده ترسیده اید، جا زده اید، یک نمایش را تعطیل کرده اند و شما هم حساب کار دست تان آمده و با داس و تیشه افتاده اید به جان نمایشنامه ی او و ده ها نام ناشناس دیگری که مثل شما، ای مالکین مادام العمر میکروفن ها، صدایی ندارند.</p>
<p>آقای ایران تاتر‍‍! حالا فکر می کنید در این اوضاع کسی حوصله ی این را دارد که با خبرنگار شما درباره ی بلیط نمایش های جشنواره ی فجر چانه بزند؟ در آن دستگاه عریض طویل کسی هست به من بگوید کی و کجا من درباره ی جشنواره ی فجر باشما مصاحبه کرده ام؟ من چگونه می توانم با شمایی که  دل و دماغ نمایشنامه خواندن در خلوت خودم را هم از من گرفته اید، در باب «قوام آمدن جشنواره فجر» سخن بگویم؟ از قول من به تنظیم کننده ی آن مصاحبه بگویید برود نوشته های جهانگیرخان سوراسرافیل را بخواند تا بداند حق التحریر خبرنگار چِکی نیست که برای او در پاکت می گذارند، بلکه چَکی است که در جایی خلوت  از زورمندتر از خود می خورد که چرا حق بی صدایی را از او طلب کرده است.</p>
<p>آقای جشنواره فجر! سرت را پایین بیانداز که دیگر خیل مشتاقان ایستاده در سرمای صف نیز  برای تو آبرویی کسب نمی کنند، که برای بزک کردن تو دست به دامان مصاحبه گرانی شده اند که خوب بلدند  هم بپرسند و هم جواب را هجی کنند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بعد از تحریر : سایت ایران تاتر بعد از نوشتن این مطلب با توجیه اینکه مصاحبه فوق با آقای محمد رضا کوهستانی صورت گرفته است نه امیر رضا (می توانید تصور کنید در آنجا چه بلبشویی است دیگر نه؟) بدون هیچ عذر خواهی و «عرض پوزشی »(تازه اگر توهم توطئه ی موروثی سراغمان نیاید و فرض کنیم اشتباه عمدی نبوده است.) <a href="http://theater.ir/fa/news.php?id=22382" target="_blank">تیتر و عکس را به نام این دوست همکار من زده است</a>، اما در این فاصله روزنامه ها و خبرگزاری های ذیل این مصاحبه را به نام من چاپ کرده اند. ( حداقل آنهایی را که در فضای اینترنت می توان پیدا کرد.)</p>
<p><a href="http://javanemrooz.com/news/newsreader/site-50-1.aspx">خبرگزاری آریا</a></p>
<p><a href="http://www.asremardom.com/post-9939.aspx">روزنامه ی عصر مردم</a></p>
<p><a href="http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:ApEF80VY9ykJ:iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx%3Fnewsitemid%3D413353+%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1+%D8%B1%D8%B6%D8%A7+%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;cd=11&amp;hl=en&amp;ct=clnk&amp;source=www.google.com">خبرگزاری ایسکانیوز</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/109/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=109&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2011/02/04/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%ac%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://koohestani.files.wordpress.com/2011/02/ads2_text_more_1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ads2_text_more_1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ماهی های سن میگوئل (the fishes of Sao Miguel)</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/22/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%d8%a6%d9%84-the-fishes-of-sao-miguel/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/22/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%d8%a6%d9%84-the-fishes-of-sao-miguel/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 16:04:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[هنوز با فارسی نوشتن روی این کامپیوتر تازه ام مشکل دارم. خیلی ضایع هم هست که در وبلاگ بخوام پینگلیش بنویسم. آن راه حلی هم که میلاد پیشتهاد داد، خیلی کار ساز نبود. برای همین چند تا عکس از اخرین اجرایم در فرانسه برایتان می فرستم که فعلا با آن سرگرم باشید تا بعد&#8230; خبر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=85&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هنوز با فارسی نوشتن روی این کامپیوتر تازه ام مشکل دارم. خیلی ضایع هم هست که در وبلاگ بخوام پینگلیش بنویسم. آن راه حلی هم که میلاد پیشتهاد داد، خیلی کار ساز نبود.</p>
<p>برای همین چند تا عکس از اخرین اجرایم در فرانسه برایتان می فرستم که فعلا با آن سرگرم باشید تا بعد&#8230;</p>
<p>خبر نصفه نیمه ای از این اجرا در <a href="http://isna.ir/Isna/NewsView.aspx?ID=News-1291612">روزنامه های ایران</a> به چاپ رسید که خب برای تکمیل آن، این را اضافه می کنم که این نمایش در واقع اپیزود دوم از یک نمایش سه اپیزوده است به کارگردانی اوریزا هیراتا و سیلوان موریس و بنده که در تئاتر بزانسون روی صحنه رفت و قرار است اجرای آن  فعلا در چند شهر دیگر ادامه پیدا کند. هر کدام از ماها به عنوان کارگردان سه بازیگر با خود به انجا برده بودیم که قرار بود همه این ۹ بازیگر در تمام نه اپیزود روی صحنه باشند. نمایش من در واقع به اتفاقاتی می پرداخت که (به صورت فرضی) در پشت صحنه نمایش اوریزا به نام «کریسمس در تهران» می افتد. می گویم به صورت فرضی صرفا به این خاطر که پشت صحنه ای که من از نمایش اوریزا نمایش داده ام فضای تیره و تاری دارد که خدا وکیلی اصلا در این پروژه چنین چیزی نبود. ولی به صرف این که نمایش اوریزا نگاه خیلی خوشبینانه ای به مقوله ی اتوپیا که موضوع کل پروژه بود داشت، قرار شد من به بخش تاریک و شاید حتی یک کم بدینانه نزدیکی ملت ها، جهانی سازی و این مدینه فاضله رویایی بپردازم&#8230; که خب به هر حال  با توجه به وقت کمی که من در پروسه تولید این نمایش داشتم، ماحصل کار، نمایش بدی از آب در نیامد. حداقل تماشاچی و روزنامه ها که بد ننوشته اند. (ترجمه انگلیسی یادداشت روزنامه لیبراسیون را می توانید در <a href="http://translate.google.fr/translate?u=http%3A%2F%2Fwww.liberation.fr%2Ftheatre%2F0101317426-des-utopies-a-l-unisson-a-besancon&amp;sl=fr&amp;tl=en&amp;hl=fr&amp;ie=UTF-8">اینجا</a> بخوانید.) برای خودم هم تجربه خوبی بود. اولین بار بود که روی صحنه بزرگ کارگردانی می کردم، یعنی قبل از این یکی دوباری به اجبار «درمیان ابرها» را روی سن اجرا کرده بودیم، ولی لینجا اصلا باید نمایش را براساس قاب صحنه کارگردانی می کردم. ضمن اینکه برلی اولین بار بود که بدون حتی یک سطر متن سر اولین جلسه تمرین می رفتم و در طول ۵ هفته تمرین همزمان هم نمایشنامه را می نوشتم، هم کارگردانی می کردم. این را اضافه کنید به کار کردن با بازیکرهایی از دو فرهنک و زبان مختلف که خودش داستانی بود. هر چه بود به خیر و خوشی گذشت.</p>
<p>از اینها که بگذریم، نکته جالب برای من اپیزود مربوط به کارگردان ژاپنی بود. اوریزا به گفته فرانسوی هایی که انجا بودند مطرح ترین کارگردان این روزهای ژاپن است، (هر چند من خودم شخصا با این صفت های تفضیلی مشکل اساسی دارم.) سبک خاص اش در کارگردانی جای بحث مفصلی دارد که آن را وامی گذارم برای موقع اجرای احتمالیش در ایران. از اینها که بگذریم با توجه به اینکه قرار بود محل وقوع نمایش او در تهران باشد، همه ما ترس این را داشتیم که آن ذهنیت غلطی که در مورد ایران و ایرانی در غرب وجود دارد  نمایش او را هم تحت تاثیر قرار دهد، ولی در نهایت نمایشنامه را که خواندیم و بعد از اجرای کار که آماده شد همه دیدیم که نگاه او اصلا اینگونه نبوده و دست آخر تصویری که از تهران در شب کریسمس ارائه می دهد، تصویر انسانی و ماورای کلیشه های ژورنالیسم غربی است که احتمالا کلی از توریست های ژاپنی و فرانسوی را هم به خود جذب می کند. (عکس آخر، عکس نمایش اوریزا است.)</p>
<p>ظاهرا تهیه کننده کار که خیلی مشتاق است این نمایش را در ایران هم به روی صحنه ببرد، منتها همزمانی اجرا افتتاحیه آن با جشنواره فجر امکان اجرای آن را به تاخیر انداخته،‌ سال آینده هم که ظاهرا از مسئولین کسی نمی داند ماندنی است یا رفتنی&#8230; برای همین هر مذاکره ای تا پیش از مشخص شدن نتیجه انتخابات بی معنی است.  فعلا قرار است نمایش در <a href="http://festival-tokyo.jp/en/program/utopia/profile.html">فستیوال هنر توکیو</a> و چند شهر فرانسه در اسفند و فروردین امسال به روی صحنه برود.</p>
<p>نمی دانم من الان با توجه به قوانین ک‍پی رایت و امثالهم این اجازه را دارم که این عکس ها را روی اینترنت بگذارم یا نه. اگر خِرم را چسبیده اند آنها را برمی دارم. خواستم فقط گفته باشم.</p>
<p><a href="%3Ca%20href=" target="_blank"><img src="http://i39.tinypic.com/fly0c1.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" width="730" height="409" /></a></p>
<p><img class="alignnone" title="ماهی های سائومیگوئل" src="http://i39.tinypic.com/25zs0hl.jpg" alt="" width="730" height="487" /></p>
<p><img class="alignnone" title="ماهی های سائومیگل" src="http://i36.tinypic.com/28hn9sh.jpg" alt="" width="728" height="483" /></p>
<p><img class="alignnone" title="کریسمس در تهران" src="http://i44.tinypic.com/znvvr9.jpg" alt="" width="728" height="485" /></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/85/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=85&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/22/%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%d8%a6%d9%84-the-fishes-of-sao-miguel/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>62</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i39.tinypic.com/fly0c1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Image and video hosting by TinyPic</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i39.tinypic.com/25zs0hl.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ماهی های سائومیگوئل</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i36.tinypic.com/28hn9sh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ماهی های سائومیگل</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i44.tinypic.com/znvvr9.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">کریسمس در تهران</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>همه سرزمین ام در مقابل یک keypad فارسی!</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/16/%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84-%db%8c%da%a9-keypad-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/16/%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84-%db%8c%da%a9-keypad-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 06:11:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[ضمن عذر خواهی فراوان از دوستانی که به اینجا سر می زنند و متاسفانه به همین صفحه و پست تکراری می رسند. واقعیت اش این است که مدتی هست من لپ تاپم خراب شده است و به تازگی برای رفع حاجتم شده کامپیوتر اپلی خریده ام که از هر نظر هم از آن راضی ام [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=82&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ضمن عذر خواهی فراوان از دوستانی که به اینجا سر می زنند و متاسفانه به همین صفحه و پست تکراری می رسند. واقعیت اش این است که مدتی هست من لپ تاپم خراب شده است و به تازگی برای رفع حاجتم شده کامپیوتر اپلی خریده ام که از هر نظر هم از آن راضی ام اما متاسفاته همانطور که از هر کامپیوتری که برای userهای انگلیسی زبان طراحی شده است می شود انتظار داشت برچسب فارسی روی کیبوردش نچسبانده اند( چه انتظاراتی هم داریم ها؟) به همین دلیل برای همین چند خط هم من مجبورم یک دور همه کیبوردهای کامپبوتر را فشار بدهم  که خب پروسه وقت گیری است. اتاقا تازگی ها هم خیلی در مود نوشتن هستم و حرف های تازه ای هم دارم ولی فعلا چند روزی باید صبر کنم که این مشکل را رفع کنم.<br />
اگر هم کسی برای این حل این مشکل پیشنهادی دارد خوشحال می شوم با من در میان بگذارد.<br />
به قول فرانسوی ها &#8230;. تا به زودی!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/82/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=82&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2009/02/16/%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84-%db%8c%da%a9-keypad-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هارولد پینتر هم مرد!</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/12/28/%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%be%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/12/28/%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%be%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 00:38:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=74</guid>
		<description><![CDATA[مرگ هارولد پینتر دیدار با هارولد پینتر<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=74&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="هارولد پینتر" src="http://img.dailymail.co.uk/i/pix/2007/11_03/haroldPinterAD1811_468x790.jpg" alt="" width="351" height="591" /></p>
<p>این چند مدت چیزی ننوشتم، گرفتار بودم، کی نیست؟ حوصله نداشتم، سیری چند؟، برای بار صدم می گویم چس ناله رو واقعا نیستم، ولی مگر غیر از این کاری هم هست.<br />
هارولد پینتر هم مرد، دیگر فکر نمی کردم از مرگ کسی تعجب کنم، چه برسد به مرگ کسی چون پینتر که علیل بود و نای حرف زدن هم نداشت.<br />
آن 11 صبحی که برای ما سخنرانی داشت، سال 2004، لندن، رویال کورت، انگار آن روز صبح او را از یکی از اتاق های پشت صحنه تازه بیدار کرده بودند، پف کرده بود و بد خلق بود. همان اول به یکی از این کارمندهای تئاتر گیر که چرا ایستاده سر سخنرانی اش، گفت که اگر می خواهد بماند، مثل آدم برود یک جا بنشیند، اگر نه هم برود سر کارش.(همینجوری!) حالا بماند که آن کارمند هم برای خودش کسی بود، دراماتورژ بود یا یک همچین چیزی، ولی مگر کسی جلوی پینتر هم می تواند بگوید که کسی هست. در یک چشم بهم زدن برایش سر صبح شامپاین باز کردند  که کمی نرمش کند. او هم نامردی نکرد و در همان 45 دقیقه ته اش را درآورد، با این حال همان طور سگ خلق بود. حالا همچین آدمی را  را اضافه کنید به یک سرطان حنجره و 78 سالگی، چرا نباید انتظار مرگش را داشت؟<br />
انتظار مرگش را نداشتیم شاید چون هنوز نمایشنامه هایش را که می خوانیم ، عصیان اش به یک پیرمرد هاف هافو نمی آید، هنوز طوری حرف می زد که انگار می خواست سالها در این دنیای خون ریز و خشنی که خود یکی از تصویرگرهایش بود زندگی کند. حالا او هم مرده است و دیگر برای او نباید فرقی کند که نیروهای انگلیسی در عراق چه غلتی می کنند؟ ولی مگر همان وقتی که در هاید پارک لندن حنجره پاره می کرد و دولت بلر را سگ دست اموز بوش نامید، نمی دانست که مرگ پشت در انتظارش را می کشد تا چمدان آخرتش را ببندد، مگر نمی توانست  مثل پا به سن گذاشته های ما «مدایح  با صله» بسراید که لنگ خرج دوا و دکتر سرطان حنجره اش نباشد. وقتی برای ما از آن روزی می گفت که برای صدها هزار تظاهرکننده ضد جنگ آن شعر معروف <a href="http://www.haroldpinter.org/politics/god_bless_america.shtml">God Bless America</a> را خوانده، چشمهایش برق چشمهای جوان معترضی را داشت که که فقط در عکس های Che امثالهم نظیرش را دیدی.<br />
بعد از سخنرانی اش و جلسه پرسش و پاسخ، حاضرین جلسه که همه نمایشنامه نویسانی بودیم از 15-16 ملیت مختلف، به صف شدیم که امضای او را پای کتابش به یادگار داشته باشیم، من خودم خیلی در این باغها نبودم، ولی به دوستی قول داده بودم که امضای پینتر را برایش بیاورم، پس مثل بقیه ایستاده ام در صف، نوبتم که شد، کسی آنجا بود که هر نفر را معرفی می کرد، بعد از معرفی از من درباره اوضاع ایران پرسید،  از سیاست های کشورش در مورد ایران شرمنده بود. به من گفت که می داند صدام جنگ با ایران را آغاز کرده، ولی اگر صدام خون ریز است، دست های خونی اش روی میز است و همه جهانیان آنرا می بینند، ولی تونی بلر و خانواده سلطنتی، دست های خونی شان را در جیب هایشان پنهان کرده اند. ماندم معطل که چه بگویم، می دانستم بیشتر از من از شرایط منطقه و جنگ خلیج فارس آگاه است، بحث را عوض کردام و سریع کتاب «بازگشت به خانه» را با ترجمه فتاح محمدی جلو برده ام که از او امضا بگیرم، اما قبل از اینکه من چیزی بگویم دیدن خرناسی از آن گلوی سرطان زده کشید که اول فکر کردم دوباره از چیزی شاکی شده، ولی بعد دیدم از شعف است. زنش را صدا زد و با ذوق بچه گانه ای گفت ترجمه homecoming به فارسی ! زنش هم مثل کتاب مقدس، دو دستی آن ترجمه فتاح محمدی را از من گرفت و خواهش کرد که اگر امکان دارد این کتاب را در آرشیو ترجمه های پینتر نگه دارد، چون ظاهرا هیچکدام از ترجمه های فارسی اش را خودشان نداشتند. من هم که اصلا انگار نه انگار این نسخه را آورده بودم که رویش را برایم امضا کند، به سبک ایرانی ها ، خیلی حرفه ای و تمییز  حرفم را عوض کردم و داستان دیگری سرهم کردم.<br />
- مترجم این کتاب از من خواست که این نسخه را به شما تقدیم کنم.<br />
خرناسی دیگر که نشان شعف بی حد و حصرش بود کشید و سریع کتاب old times را از روی میز برداشت و بدون اینکه من چیزی بگویم صفحه اولش را امضا کرد و به من گفت این را هم تو از طرف من قبول کن!<br />
تا دو روز نشئه این برخورد پینتر بودم، حتی بقیه حاضران در آن دوره نیز تا چند روز هر وقت من را می دیدند، گریزی به آن روز صبح می زدند و از من تشکر می کردند که به اعصاب ریده شده پینتر، مرحمی گذاشتم تا خاطره خوبی از آن روز با خود ببرد.<br />
دیروز که خبر مرگش را شنیدم، حسرت دو چیز را خودم: اول که ای کاش یک نسخه ای از بازگشت به خانه و یا دوران قدیم (Old times) را با خودم داشتم و امشب با آن حالی می کردم. دوم چرا آن روز خودم رو انقدر چس کردم و  امضایش را برای خودم نگرفتم.<br />
هارولد تریبون دیروز تیتر زده بود: مرگ آخرین دایناسور.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/74/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/74/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=74&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/12/28/%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%be%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://img.dailymail.co.uk/i/pix/2007/11_03/haroldPinterAD1811_468x790.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">هارولد پینتر</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>طرقه و وسوسه ترجمه</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/25/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/25/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 22:54:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[پرنده سیاه دیوید هاروور امیر ر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=58</guid>
		<description><![CDATA[خیلی از نویسندگان مطرح از جمله کارور، جویس کرول اوتس، موریکامی و از ایرونی ها شاملو، جعفر مدس صادقی، سیمین دانشور و جلال آل اجمد و هدایت و دیگران، جسته و گریخته دست به ترجمه هایی از چخوف، سارتر ، کافکا و غیره ذالک زده اند که  خب اتفاقا چندان هم ترجمه های وفاداری نیستند. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=58&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="BLACKBIRD" src="http://m.gmgrd.co.uk/res/48.$plit/C_71_article_1050428_image_list_image_list_item_0_image.jpg" alt="" width="450" height="301" /></p>
<p>خیلی از نویسندگان مطرح از جمله <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Raymond_Carver">کارور</a>، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Joyce_Carol_Oates">جویس کرول اوتس</a>، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Haruki_Murakami">موریکامی</a> و از ایرونی ها شاملو، جعفر مدس صادقی، سیمین دانشور و جلال آل اجمد و هدایت و دیگران، جسته و گریخته دست به ترجمه هایی از چخوف، سارتر ، کافکا و غیره ذالک زده اند که  خب اتفاقا چندان هم ترجمه های وفاداری نیستند. به هر حال برای کسی که خودش دست به قلم دارد، سخت گران است خودش را ملزم  به رعایت چارچوب های نویسنده ای دیگر کند و جهان را از پشت عینک «دیگری» ببیند.</p>
<p>این ترجمه ها، آنطور که مترجمان حرفه ای ولایت ایران ما مثل سیدحسینی و کوثری مدعی اند که دایره خلاقیت یک مترجم صرفا گزینش واژه های مناسب در زبان مقصد است،  پا را از این حد فراتر می گذارند و به باز آفرینی جملات، بندها و پاراگرف ها می پردازند. درست است «کسرای» عزیز، ترجمه نویسندگان حرفه ای، خوب یا بد، فراتر است از «رونویسی» آفرینه های ادبی دیگران.( این اصطلاح رونویسی را از خودت غرض گرفته ام که در تقبیح ترجمه نویسندگان، برایشان دست گرفته ای) به هر حال این جماعت نویسنده که کار خود را خلاقه و ترجمه را یک عمل مکانیکی می دانند، دون شاءن شان است که صرفا راوی زبان نویسنده اصلی اثر باشند و به هر حال متن را انگولک می کنند. ترجمه برای این جماعت، حکم یک جور خود ارضایی را دارد، «حال فوری» است (بر وزن غذای فوری و قهوه فوری) هر روز که نمی توانند «اثر» بیافرینند، اثری که هر روز آفریده می شود پیشاب آدم است. در عوض می توانند در وقت بیکاری، وقتی چنته شان خالی است با ترجمه گلویی تر کنند. یک جور راه دررو است. نویسنده هم مثل یک ورزشکار همیشه باید دستش گرم بماند، می توانید تصور کنید مثلا رضا زاده همینجور ابتدا به ساکن  از خونه اش بلند بشود، برود امجدیه و وزنه 260 کیلو را بلند کند و برگردد خونه اش پای تلوزیون. ( البته شاید مثال خوبی نزده ام، چون می شود تصور کرد رضا زاده همچین کاری هم بکند.) نویسنده هم به بازی دست گرمی نیاز دارد که فقط دستش کار کند، خیلی وقت ها این بازی های دست گرمی، به خاطر غم نان و خواسته دیگرانی که دوره ات کرده اند و کار تازه می خواهند، چاپ و یا اجرا می شود. بعضا هم می شوند نمره های تجدیدی کارنامه ی اعمالت، خیلی وقت ها هم البته تو عقل خرج می کنی و می فرستی شان به سطل آشغال تا خوراک گربه های همه چیز خوار شهر شوند.</p>
<p>اما ترجمه راه برون رفتی است برای نویسندگانی که هم می خواهند کاری کنند، هم اثر آفریدنشان «نمی آید». با ترجمه دستی گرم می کنند، با کلمات ور می روند و بالا پایین می کنند، خیلی هم خلاقیت خرج نمی کنند و سلول خاکستری نمی سوزانند.</p>
<p>خوبی ترجمه ای که توسط نویسندگان حرفه ای به طبع رسیده،  در این است که مشی فکری شان را که ترجیح می دهند آنرا جایی در پستوخانه هایشان پنهان کنند، یکهو با انتخاب آثاری که برای ترجمه انتخاب کرده اند، لو می دهند. ایدولوژی کمونیست در ترجمه های «شاملو» به مراتب بیشتر از شعرهایش مشهود است. آن ترجمه های متعلق به ادبیات کارگری کتاب جمعه  و ترجمه کتاب هایی چون «بگذار سخن بگویم» (به همراه ع پاشایی) را اگر از  کارنامه اش حذف کنیم، در شعرهایش کمترین ردپا را می توان از این فلسفه  که در دوره ای سینه چاکش بود، بیابیم. همین طور ما نمی توانیم تصور کنیم که مثلا «هدایت»  به جای سارتر و کافکا، می رفت سراغ  همین <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Second_Sex">«جنس دوم»</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Simone_de_Beauvoir">سیمون دوبوار</a> (که اتفاقا هم دوره است با «دیوار») و آنرا  ترجمه می کرد و یا آیا اصلا می توان به جز ریموند کارور، نویسنده دیگری را برای ترجمه به موریکامی  پیشنهاد داد؟ به هر حال هر کدام از اینها با توجه به جهان بینی که داشته اند و دارند، آثاری را برای ترجمه انتخاب می کنند که در سمت سوی جهان متنی خودشان نیز باشد.</p>
<p>ترجمه نمایشنامه اما شاید داستان دیگری است که شاید به وقتش هذیان هایی نیز درباره آن بنویسم. اما اینها را گفتم که خودم را قاطی مرغ ها جا بزنم&#8230; من هم خیلی وقت است که هیچ غلطی نکرده ام، گم کرده ای دارم، می نویسم، ولی همه مثال بارز عبارت گهربار «گل واژه» اند که دست آخر دست جمعی راهی recyle bin آقای بیل گیتس می شوند!</p>
<p>این چند روز مانده بودم معطل که دوباره کرم ترجمه افتاد در تنبان مبارک.</p>
<p>چند روزی بود، به چشم خریداری، اینترنت و کتابفروشی ها را گز می کردم و نمایشنامه ها و مقاله های مختلفی را می خواندم تا چیز دندان گیری برای ترجمه پیدا کنم. واقعیتش هم این است که کم نیستند نمایشنامه و مقاله های که می تواند تکانی بدهد و به این روزمرگی و محافظه کاری بازار کتاب که میوه ی سیاست های وزارت آقای صفار هرندی و دندان گردی بعضی از ناشران است، اما سخت بود انتخاب یک اثر از میان اینهمه، تا اینکه دوستی (که اتفاقا فارسی هم نمی دانست.) چند روز پیش نمایشنامه تازه «دیوید هاروور» به نام طرقه یا همان پرنده سیاه<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Blackbird_%28play%29"> (Blackbird</a>) را برای من هدیه آورد و  با آب و تاب فراوان از اجرایی گفت که اخیرا  به کارگردانی پیتر اشتاین از این نمایشنامه دیده است. خب این دلیل لازم و کافی ای بود برای اینکه همان شب خواندن نمایشنامه را تمام کنم.</p>
<p>داستان نمایشنامه ماجرای برخوردی است بین دختر 28 ساله ای به نام آنا Una و  عاقله مرد 56 ساله ای به نام ری Ray در یکی از شرکت های داروسازی انگلیس. 15 سال پیش، یعنی وقتی آنا فقط 13 سال داشت، رابطه ای بین این دو شکل می گیرد که ری را به جرم سواستفاده جنسی از کودکان، 8 سالی روانه زندان می کند.  ری بعد از آن واقعه در جایی مشغول به کار می شود و تصمیم می گیرد که زندگی تازه ای را برای خود بسازد، نامش را تغییر می دهد، سو سابقه اش را پاک می کند و از صبح تا شب می چسبد به کار. آنا روزی با دیدن عکس ری در یکی از مجلات تجاری، به محل کار ری می آید که برخورد این دو در آنجا، می شود دعوای دراماتیک نمایشنامه.</p>
<p>من بی توجه به موضوع بی ناموسی نمایشنامه شروع کرده ام به ترجمه نمایشنامه، اما حالا می بینم واقعیتش حوصله اش را ندارم. چرا باید کاری را شروع کنم در حالی که می دانم نتیجه اش قرار است فقط فضای محدود هاردم را اشغال کند. تا همین جای این نمایشنامه را که ترجمه کرده ام، در پست بعدی که روز پنجشنبه می فرستم، می آورم که حداقل بخشی از آن را بخوانید و بقیه اش را هم اگر علاقه دارید خودتان بروید دنبالش. شاید چیزکی هم در موخره آن درباره کارهای دیگر هاروور نوشتم. این پست را فقط بگذارید به حساب آگهی بازرگانی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/58/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/58/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=58&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/25/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://m.gmgrd.co.uk/res/48.$plit/C_71_article_1050428_image_list_image_list_item_0_image.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">BLACKBIRD</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Back to The Future</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/12/back-to-the-future/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/12/back-to-the-future/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 23:41:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[بیزانسون اوتوپیا؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=51</guid>
		<description><![CDATA[فعلا نوشتن از گذشته را کنار می گذارم و کمی از امروز و آینده ی نه چندان دورم در اینجا برای تان می نویسم: الان چند روز است که آمده ام پاریس و این یادداشت را دارم برای شما از مرکز ژرژ پومپیدو می نویسم، جدا از جذبه های فرهنگی اینجا، اینترنت رایگان بدون سیم، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=51&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فعلا نوشتن از گذشته را کنار می گذارم و کمی از امروز و آینده ی نه چندان دورم در اینجا برای تان می نویسم:</p>
<p>الان چند روز است که آمده ام پاریس و این یادداشت را دارم برای شما از <a href="http://www.centrepompidou.fr">مرکز ژرژ پومپیدو </a>می نویسم، جدا از جذبه های فرهنگی اینجا، اینترنت رایگان بدون سیم، منِ ایرانی زاده که جنس مجانی را هر جا باشم هم بو می کشم،کشانده است اینجا. باید  سه چهار ساعتی در پاریس وقت بگذرانم تا ساعت پرواز برگشتم به منچستر برسد و خودم را برسانم به فرودگاه.</p>
<p>چرا آمده بودم اینجا: دروغ چرا، دنبال همان آب باریکه ی معروف!</p>
<p>تهیه کننده ای در فرانسه پیدا شده که یک جورهایی می خواهد تجربه های فیلم های اپیزدیکی که توسط چندین کارگردان ساخته می شود را(مانند فیلم بلیط به کارگردانی کیارستمی، کن لوچ و آن کارگردان ایتالیایی که اسمش الان یادم رفته.) این بار در تئاتر تکرار کند. تا اینجا چندین جلسه را با تهیه کننده و کارگردان های مدعو داشتیم که به نظرم پروژه با حالی است. پولش هم بد نیست، می شود چند صباحی باهاش سر کرد. به جز من، از دو کارگردان دیگر دعوت شده که به ترتیب قد، اولی: <a href="http://www.seinendan.org/eng/oriza/oriza.html">اوریزو هیراتا</a> است، کارگردان ژاپنی است که علی رقم قیافه خیلی کلاسیکی که دارد (کت و شلوار چارخونه، بدون کراوات و دکمه یقه بسته.) ولی کارگردان بسیار پیشرویی است که اجراهای متعددی در ژاپن، اروپا و آمریکا داشته و براساس بروشوری که از مجموعه کارهایش به من داده اند، خیلی هم کارهایش را تا به اینجا تحویل گرفته اند و  نیویورک تایمز برایش نوشته استاد تئاتر امروز شرق! خلاصه از این قصه ها!</p>
<p>کارگردان دیگر <a href="http://www.journal-laterrasse.fr/article_desc.php?men=1&amp;id_art=2361">سیلوان موریس</a> از فرانسه است که اتفاقا تیرماه  گذشته هم به ایران آمد و کلی برای زنش خاویار و زرچوبه هندی سوقاتی برد و در کنار اینها چند جلسه ای هم در مورد این پروژه با هم صحبت کردیم.  سیلوان اکنون کارگردان هنری تئاتر شهر بیزانسون هست و پیش از این هم در چندین شهر اروپایی از جمله پاریس، بروکسل و دویچه تئاتر برلین نمایش های مختلفی را روی صحنه برده است. آدم با نمکی است، از آن مدل آدم هایی که انگار دستگاه افکت قورت داده اند، هر ماجرایی را تعریف می کند صداش را هم در می آورد.</p>
<p>جلسات خوبی اینجا درباره پروژه صحبت کردیم، هنوز اجازه نداریم که در مورد جزئیاتش صحبت کنیم ولی تا اینجا قرار است این نمایش در 12 شهر فرانسه و بلژیک و همچنین جشنواره هنری توکیو اجرا شود که برای شروع به نظر من خیلی خوب است. نکته جالبی که در مورد جلسات ما بود، هر کدام از این دو کارگردان با حداقل 5-6 دستیار و برنامه ریز و مترجم آمده بودند که همگی یا پای لپ تاپ بودند ( بیشتر ژاپنی ها ) و یا دفتر چه و تقویم در دست، هر شکری که ما می خوردیم، اینها یادداشت می کردند. این وسط فقط من بودم که تک و یالقوز نشسته بودم و خودم نقش مترجم، دستیار و برنامه ریز خودم را هم همزمان بازی می کردم.</p>
<p>به هر حال همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.</p>
<p>بعد از تحریر: دوستان خبرنگار در ایرنا، ایسنا، ایپنا و ایران تئاتر و هر چی خبرگزاری فعال و نیمه فعال و رو به موت در ایران هست، استفاده از این یادداشت به هر صورتی  در متن هرگونه خبری برخلاف میل اینجانب است، هر چند که می دانم زورم به تون نمی رسه و کار خودتون رو می کنید، ولی یادتون باشه گذر پوست آخرش به دباغ خونه هم می افته. حداقلش این هست که رویه سابق را پیش می گیرم و هیچ خبری را در اینجا درج نمی کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/51/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/51/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=51&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/12/back-to-the-future/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سال 1378-بیست و یک سالگی (قسمت اول.)</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/06/%d8%b3%d8%a7%d9%84-1378-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/06/%d8%b3%d8%a7%d9%84-1378-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 00:34:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[خودنوشت تئاتر امیر رضا کوهستا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[پیش از تحریر: دوستانی که  از ادبیات این حقییر گلایه کرده اند و فرموده اند استفاده از بعضی واژگان نامربوط و بی ادبی از نویسنده و فرهیخته ای چون من( یکی بیاد این هندوونه را از زیر بغل من بگیره.) بعید است، خواهشا منت بر بنده بگذارند، دیگر به اینجا سر نزنند. در این دنیای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=43&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیش از تحریر: دوستانی که  از ادبیات این حقییر گلایه کرده اند و فرموده اند استفاده از بعضی واژگان نامربوط و بی ادبی از نویسنده و فرهیخته ای چون من( یکی بیاد این هندوونه را از زیر بغل من بگیره.) بعید است، خواهشا منت بر بنده بگذارند، دیگر به اینجا سر نزنند. در این دنیای مجازی خدا داده وب لاگ و ب سایت هایی که به موضوعات &#8220;جیش-بوس-لالایی&#8221; می پردازند. الحمدلله همه ی مردم ایران دارن تبدیل می شن به یک دکتر خبری چهار بانده! از امروز تمام گلایه هایی ار این دست divert شده به آنجایی که باید بشود، شنیدی مه لقا و آقا یا خانم رضایی از &#8230; بگذریم.</p>
<p>قسمت اول این زندگی نامه خود نوشت که بیشتر به غلط های زیادی می پردازد که عوام به آن تئاتر می گویند را<a class="alignright" href="http://koohestani.wordpress.com/2008/09/29/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4/" target="_blank">اینجا</a> <a class="alignright" href="http://koohestani.wordpress.com/2008/09/29/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4/" target="_blank"> </a></p>
<p>بخوانید.</p>
<p>عید سال 1378بود، با همه ی ارازل گروه مهر رفته بودیم یاسوج، خانه خواهر علی معینی. بنده خدا، خواهر علی معینی لطف داشت به این جماعت آسمون جل، عید ها که با همسر و بچه ها می آمدند شیراز تا به پدر و مادرش سری بزند، ماها همه گی از شیراز بلند می شدیم و تلپ می شدیم منزل آنها در یاسوج. حتی بیشتر بچه ها سال را هم  همانجا تحویل می کردند، من اما هنوز در گیر رسم و رسومات خانوادگی بودم، سال تحویل را در شیراز می ماندم و معمولا روز بعدش شال و کلاه می کردم و به بقیه ملحق می شدم. خاطرات آن چند سال خودش یک جای جداگانه ای را می طلبد برای نوشتن که البته شاید هم بهتر باشد که بین همین &#8220;خودی ها&#8221; حفظ شود، اما هر چه بود خانه خواهر علی معینی عیدها برای همه ما بهانه ای بود که فراخی تاریخی شیرازیان را چند روزی کنار بگذاریم و تکانی بدهیم به آن هیکلی که از بس به پشتی خانه علی شجاعی لم داده بود قوز برداشته بود.</p>
<p>طرح قصه های درگوشی را در یکی از شب بیداری های یاسوج با علی معینی در میان گذاشتم. علی هم تازه از بازی در نمایش تابستانی ها( اجرایی  براساس دو نمایشنامه حسن حامد) فارق شده بود و کرم بازیگری افتاده بود به جانش و دنبال یک کار جدید بود. طرح را که گفتم، علی رقم اینکه من کارنامه موفقی تا آن وقت نداشتم و هر کاری را نصفه و نیمه ول کرده بودم، قبول کرد نقش آن پسر را بازی کند( راستی اسمش چی بود؟) شکوفه تیموری هم نخوانده OK را داد.</p>
<p>نوشتن اولین نسخه دو سه ماهی طول کشید. تمام که شد، اواخر خردادبود. آنرا فرستادم برای جشنواره استانی.  یادم هست که آن نسخه از نمایشنامه سه صحنه داشت، چارچوب صحنه اول همانی هست که بعدها در نسخه نهایی هم حفظ شد، اما دو صحنه بعدی کلا ماجراهای بعد از آن شب کذایی بود، صحنه 2 در راه پله ساختمان می گذشت و آن دختر با پسرک عقب افتاده ای که پیش تر در نمایشنامه به آن اشاره شده بود، همکلام می شد و متوجه می شد ریختند پسر رو گرفته اند و برده اند. صحنه سه هم گفتگوی آن پسر  و دختر بود این بار در زندان، در این کابین هایی که با گوشی با هم حرف می زنند. (الان که تعریف می کنم میبینم چقدر هندی بوده.) . شاید حتی به خاطر همین صحنه آخر اسم نمایش شد: قصه های در گوشی. نمی دانم. به هر حال خوشبختانه/متاسفانه وقت نشد آن صحنه ها را تمرین کنیم و جایگزین آن پایانی شد که هنوز جز معدود صحنه هایی است از آن نمایش که دوست دارم&#8230; بگذریم.</p>
<p>قصه های در گوشی در حالی در جشنواره استانی اجرا شد که برای اولین بار قرار بود داورها را از تهران (بخوانید مرکز) بفرستند. (نمی دانم چرا یاد نمایش بازرس گوگول افتادم.) آن ها هم یک دفعه برای بار اول سنگ تمام گذاشتند و دوستانی را به شیراز فرستاده اند که در  قاموس تئاتری ها آنها را به عنوان کله گنده گان می شناسند:  علی نصیریان، مهدی هاشمی و داریوش مودبیان (اگر اشتباه نکنم.) در عالم جوانی خیلی کیفور شده بودم که به هر حال کارم را قرار است اینها ببینند. هر چند صادقانه بگم که هیچ امیدی نداشتم آن نمایش پخی شود، برای همین هم بود که شاید تا اسمم را به عنوان کارگردان اول آن جشنواره خوانده اند، شک نکرده ام که این کلاه از سر چون منی بزرگ است و میلاد را صدا زده ام که بیاید و جایزه اش را بگیرد.( چه شبی بود، محمد عباسی پنج تا همبر شب چهره لمبوند!)</p>
<p>اجرای ما در جشنواره منطقه ای که در بوشهر برگزار می شد، داستان دیگری بود. از همان اول برای آن اداره کل نوشتیم که آقا در آن تالاری که اگر اشتباه نکنم اسمش الغدیر بود، ما نمی توانیم اجرا کنیم. از شانس ما، استودیوی دانشگاه آزاد بوشهر خالی بود و ما را فرستادند آنجا. علی رقم قوانین من درآوردی آن روزهای دانشگاه آزاد (دخترها را بدون چادر مشکی راه نمی دادند و وسط اجرا ما از بلندگوهای سالن اذان مغرب پخش کرده اند!) و مصدومیت شکوفه تیموری که چند دقیقه قبل از اجرا سرش  به تیرچه کوتاه در خورد و به حالت غش افتاد، ولی اجرای آبرو مندی بود و هر چه بود سر و ته اش به هم آمد و اجرا را انتخاب کرده اند برای جشنواره فجر.</p>
<p>مثال سریال ها تلوزیونی تا اینجایش بماند تا بقیه اش را در پست بعدی بنویسم. ( این را مدیون انتقاد به جای دوستی هستم که مرا از ارسال پست های طولانی برحذر داشته بود.)</p>
<p>بعد از تحریر: اگر خودم را چش نزنم، جواب همه ی ای میل هایی را که برای ام ارسال کرده اید را در همین هفته می دهم. (هوووووورا!!)</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/43/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=43&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/10/06/%d8%b3%d8%a7%d9%84-1378-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>همه ی آنچه می خواهم از این سه دهه فراموش کنم.</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/29/%d9%87%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/29/%d9%87%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 02:01:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[سالشمار خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[می خواهم این ده سال اخیر را یکی یکی بلند صدا بزنم: از نقل داستان ها و ماجراهایی که سوتفاهم برانگیز است، می گذرم، که نه این دنیای بی در و پیکر مجازی را برایشان محرم می دانم، نه بعضا آنقدر خوشایند اند که یادآوری شان چیزی فراتر از چس ناله هایی بشود که این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=36&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می خواهم این ده سال اخیر را یکی یکی بلند صدا بزنم: از نقل داستان ها و ماجراهایی که سوتفاهم برانگیز است، می گذرم، که نه این دنیای بی در و پیکر مجازی را برایشان محرم می دانم، نه بعضا آنقدر خوشایند اند که یادآوری شان چیزی فراتر از چس ناله هایی بشود که این روزها، کم هم نمی شنویم.</p>
<p>اول فکر کردم همه اش یک پست می شود، اما حالا می بینم حوصله تمام کردنش را در یک پست ندارم. پس فعلا که حوصله دارم و سر دماغم هر کدام از این سال ها را  در یک پست بنویسم.</p>
<p>بیست سالگی: 1377</p>
<p>سه باره کنکور داده ام تا از مشقت زندگی دانشجویی در زاهدان رها شوم و به شیراز برگردم.  آن یک ماهی که برای کنکور درس خواندم، شاید تنها دوره ای از زندگی ام بود که می توانم بگویم مثل آدم کونم را زدم زمین و درس خواندم. خب نتیجه اش هم این شد که همان رشته مهندسی صنایع قبول شدم و منتقل شدم شیراز!</p>
<p>از دوران زاهدان نشینی، پر رنگ ترین خاطره ام، خاطره سفرهایی است که با اتوبوس های لکنته  TBT ، مسیر 18ساعته شیراز-زاهدان-شیراز را با عده ای آش و لاش دیگر طی می کردیم . راهی که 9 ساعت آن فقط کویر بود، اتوبوس هایی که نه کولر داشت، نه سیستم گرمایش. پنجره هایش را هم عموما نمی شد ببندی یا باز کنی، بسته به شانس ات یا باز بود یا بسته!  19 بار این راه را در طول این یک سال رفتم و برگشتم. (چوب خط می زدم.) اول ها یه کم سخت بود، خوابم نمی برد، بعد کم کم عادت کردم.تا وقتی هوا روشن بود، کتابی می خواندم، همون سر شب که می شد، می خوابیدم تا فردا صبحش که می رسیدیم. مسافرها، اگر دانشجو نبودند، افغان هایی بودند که برای کار به شیراز می آمدند. چترباز هم کم نبود، پارچه و ضبط ماشین می آوردند شیراز، هیچ وقت نفهمیدم این همه ضبط ماشین در زاهدان چه می کرد؟</p>
<p>به شیراز که آمدم نمایشنامه ای را که در  زاهدان  تمام کرده بودم را شروع به تمرین کردم، می شود گفت اولین نمایشنامه اوریجینال خودم بود، پیش از این «ارتفاع» حسن حامد را با دانیال طیبیان نوشته بودم که به حال بیشتر من نقش کاتالیزور را داشتم.</p>
<p><em>&#8220;&#8230; و روز هرگز نیامد.&#8221;</em> نمایشنامه ای که هیچ گاه دیده نشد و خودم هم هیچ وقت رغبت این را نداشتم که نسخه ای از آن را نگه دارم، (الان پشیمان شدم، هر کس نسخه ای از آن را دارد، مرد باشد بفرستد به آدرسم.) داستان دختری بود (حتی اسمش را یادم نمی آید.)در شب 21 بهمن 1357 که منتظر جوانکی است، بیاید و او را با خود ببرد تهران (فکر کنم داستان اصلا در شیراز می گذشت، یا نه؟ ) شب با زن دیگری که اگر اشتباه نکنم زن برادرش بود تا صبح پای پنجره می نشینند، حرف می زنند، آخر سر هم خبر می آید پسرک در تظاهرات کشته شده و تمام. اجرای آن نمایش با مشقت فراوانی به بازبینی رسید، اما به هر حال رد شد و منم دیگر هیچ نسخه ای از ان را نگه نداشتم. <em>&#8220;&#8230; و روز هرگز نیامد.&#8221;</em> نمایشنامه ای نبود که امروز دریغ اجرا شدنش را بخورم، اما خسرانی که برایم ماند، تکرار نشدن آن حالی بود که مرا واداشته بود به نوشتن: صد صفحه تحقیق و لغت نامه ی خودنوشته ای از فرهنگ عامه که هنوز هم نسخه ای از آن را نگه داشته ام. به هر حال  از منِ شیرازی این مدل کار کردن خیلی بعید است. وقتی که ردش کردند،  مثل تمام جوجه تئاتری های آن زمان و این زمان، خیلی دوست داشتم اینجور نشان بدهم که مرا هم با چوب سیاسی بودن و منتقد سیستم بودن کنار زده اند، اما نامردها این حال را هم از من دریغ کرده اند و فقط گفتند ضعیف بود.</p>
<p>شیش ماه دوم آن سال، به بطالت گذشت، کتاب می خواندم، فیلم می دیدم و سعی می کردم اگر در کنار اینها وقت  شد انتگرال های سه گانه دکتر احمدی را هم حل کنم.  دلزده بودم، در سینما و داستان نویسی قبل از آن هیچ پخی نشده بود. ( این معیار زندگی خیلی ها بود در آن زمان و هنوز هم همه ما می خواهیم یک پخی بشویم. به کمتر از جایزه نوبل و اسکار هم راضی نیستیم.) به هر حال نتیجه فیلم سازی و داستان نویسی ام شده بود یک مشت راش و کاغذی که در اسباب کشی هایم گم و گور شد. در تئاتر هم که اولین تلاشم سر زا رفته بود، می دانستم در بازیگری هم استعداد ندارم، شاید اگر ایده <em>قصه های درگوشی</em> به سراغم نمی آمد، می چسبیدم به همان مهندسی صنایع و الان یک فرد به درد بخوری برای جامعه شده بودم. ولی نگذاشتند، رفیق بد و ذغال خوب نگذاشت!</p>
<p>تا اینجا بماند تا جمعه شب که ماجرای سال 78 را برایتان بنویسم: نوشتن قصه های در گوشی، جایزه فجر و دیگر ماجراهای آن.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/36/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=36&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/29/%d9%87%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فضاحت در فراقت 2: ورود به دهه چهارم زندگی</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/19/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa-2-%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/19/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa-2-%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 14:21:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[سی سالگی تولد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[پیش از نوشتار: برای شما در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که لحظاتی پیش موفق شده ام ثبت مقاله ای را که قرار بود امروز تحویل مجله درپیتی در لندن بدهم، به عقب بیاندازم. دوستانی که مثل من معتقدند هیج لذتی در جهان بالاتر از به عقب انداختن تاریخ تحویل کار نیست، دستاشون بالا.  چند صباحی است که وارد دهه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=29&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیش از نوشتار: برای شما در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که لحظاتی پیش موفق شده ام ثبت  مقاله ای را که قرار بود امروز تحویل مجله درپیتی در لندن بدهم، به عقب بیاندازم. دوستانی که مثل من معتقدند هیج لذتی در جهان بالاتر از به عقب انداختن تاریخ تحویل کار نیست، دستاشون بالا. </p>
<p>چند صباحی است که وارد دهه چهارم زندگی ام شده ام. چه احساسی دارم؟ دقیقا نمی دانم، یعنی دقیقا نمی دانم کدام احساس ام ریشه اش  این سی سالگی مادر به خطاست، کدامش به خاطر هوای بارانی منچستر است و کدام اش هم به خاطر این است که خیلی وقت است فیلم خوبی ندیده ام! (پیدا کنید پرتغال فروش را.) به هر حال، حال خوبی نیست. می گویند سن عدد است، بخواهی فکرش هم کنی راست می گویند، پدر پدر بزرگ ما که اصلا شناسنامه نداشتند که حالا بخواهند سی سالگی و جشن تولد و &#8220;دهه چهارم زندگی&#8221; داشته باشند. ولی چه خوب چه بد، امروز ما هم تقویم داریم، هم سه جلد و پاسپورت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که دائم به تو یادآوری می کنند در کجای این منحنی عمرت قرار داری. سر بالایی، نوک قله و یا افتادی تو سرازیری و ایشالله به زودی فاتح مع الصلواه!</p>
<p>در انگلیس که سن و تاریخ تولد مثل رمز عبور است. بخوای قبض تلفن هم بدی، اول می پرسه :<br />
 date of birth please?<br />
ای مادرت رو&#8230; به توچه! کلمه عبور پیش فرض دانشگاه ( همون user name default خودمان!) تاریخ تولد آدم است، بانک میری، تاریخ تولد، تو Bar و دیسکوش هم (خدا به دور، برای من هم تعریف کردن! ) بدون کارت شناسایی که ثابت کنه تو بالای 18 سال هستی، راحت نمی دن. خلاصه این 8 ژوئن 1978 (ایرونی اش رو نمی گم که تو کف بمونین!) تا ته خط با هامون هست، می بینی میلاد چه روزگاری شده!!<br />
خلاصه چند وقت پیش ها رفته بودم تو فکر اینکه که چرا انقدر باید مثلا بیست سالگی و سی سالگی مهم باشه، در حالیکه هر چی شعر است برای چهل سالگی سروده شده ، کسی مثلا نگفته &#8221; ای سی سالگی، ای نمی دونم چی چی. ای با مرام.&#8221; تازه حالا این سی سالگی یه! خدا به داد سال های دیگه برسه. مثلا فرض کنین فروغ به جای اینکه بگه ای هفت سالگی، می گفت: &#8220;ای بیست و نه سالگی! ای لحظه اکنون!&#8221; بی نمک بود دیگه! هر چند ملت هایی هم هستند که عددهایی مثل هشت و یا سیزده براشون مهم است. (فکر کن!) ولی فزض کن یک خانومی امروز تصمیم بگیره برای تولد بیست چهار سالگی دوست پسرش شعر بگه. (هر چند معمولا پسرها به این حماقت دست می زنند، ولی حالا به فرض محال!) چه باید بکنه، عبارت گوز پیچ اینجا کاربرد داره.</p>
<p>فراخوان: هر سی ساله ای تونست شعری در باب سی سالگی بگوید، اگر خیلی بند تنبونی (تنبانی سابق.) نباشد، به طور رایگان با نام شخص شخیص خودش  در این وبلاگ منتشر می شود، براش هم برچسب می زنم: فیلم خ ص و ص ی گلزار یا هدیه تهرانی ( به انتخاب خودتان.) که کلی بازدید کننده داشته باشه، دیگه چی می خواید. پس بشتابید. شناسنامه و کارت ملی هم لازم نیس. همین که بگین من سی سالم هس. قبول هس. اونجای آدم دروغگو.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/29/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=29&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/19/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa-2-%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%87%d9%87-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فضاحت در فراقت</title>
		<link>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/08/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa/</link>
		<comments>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/08/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 15:09:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>koohestani</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[افاضات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://koohestani.wordpress.com/?p=27</guid>
		<description><![CDATA[عرض کنم که چه خبر؟ به کی دارم میگم. بیکاری هم بد دردی است. تا همین جمعه ای که گذشت، آرزو می کردم که امروز را ببینم که بی آر و بیکار لم دادم پای میز دانشگاه  و برای  خودم اینترنت گردی می کنم. حالا همان روز رسیده است و مانده ام معطل که چیکار [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=27&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عرض کنم که چه خبر؟</p>
<p>به کی دارم میگم.</p>
<p>بیکاری هم بد دردی است. تا همین جمعه ای که گذشت، آرزو می کردم که امروز را ببینم که بی آر و بیکار لم دادم پای میز دانشگاه  و برای  خودم اینترنت گردی می کنم. حالا همان روز رسیده است و مانده ام معطل که چیکار کنم این مدتِ بیکاری را. کار که البته بخوام بهش فکر کنم پیر می شم، کار خیلی هس، خیلی هاش صلواتی هست ( مثل همین خواندن نمایشنامه هایی که برایم ای میل می کنند.) بعضی هایش هم آب باریکه ای را جاری می سازد که خب فعلا اعصابش نیست.</p>
<p>فقط خواستم حرفی زده باشم. سه نکته:</p>
<p>1) نمی دانم این چه حماقتی بود که من پستی درباره ادامه تحصیل در انگلستان نوشتم. روزی نیست که کامنتی نگیرم که آقا مثلا ما می خوایم این درس رو بخونیم و فلان کار را کنیم، کجا باید بریم. آقا  با یه گه خوردم کارتون حل میشه، از ما بکشین بیرون. من دیگه نه به کسی میگم بیاد اینجا درس بخونه، نه راهنمایی می کنم.  لطفا به 118 زنگ بزنید.</p>
<p>2) دوستانی که می خواهند برای من مطلبی ارسال کنند. اول انتظار نداشته باشند، من فردای آن روز برایشان جواب بدهم، من خیلی هنر کنم یک هفته ده روز بعد جواب بدهم. دوم اینکه خواهشا به سئوال هایی که می پرسید کمی فکر کنید: هفته پیش یک نفر ای میل فرستاده بود که آقا اگه میشه نمایشنامه من رو بخوونید و با کلی افاضات دیگر، آخرش هم نوشته بود به نظر شما این نمایشنامه مناسب اجرا در کشور فرانسه هست یا هلند؟ الله وکیلی حقش نیست آدم فحش بدهد. آدم آش هم که می پزد اول خودش مزه می کند ببیند چی پخته. خلاصه گفته باشم، سئوال تخمی تخیلی بپرسید، اینجا میذارمش رو داریه.</p>
<p>ای میل من هم هست: amirreza.koohestani@gmail.com</p>
<p>3) اختصاصی به میلاد اکبرنژاد:(هر کس دیگری بخواند، گاو حسنک است.) میلاد، نوکرتم. add شدی، هر روز چکت می کنم. کجایی ببینی؟ اون آمار وبلاگ ات رو که روزی 2 تا 2 تا بالا میره، بدوون که  یکی اش منم. اون یکی هم اسم منو search کرده، رسیده به تو. حالا باز بازیگوشی کن.</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/koohestani.wordpress.com/27/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/koohestani.wordpress.com/27/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/koohestani.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/koohestani.wordpress.com/27/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=koohestani.wordpress.com&amp;blog=2971182&amp;post=27&amp;subd=koohestani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://koohestani.wordpress.com/2008/09/08/%d9%81%d8%b6%d8%a7%d8%ad%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%82%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">koohestani</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
