وبلاگ امیررضا کوهستانی

دسامبر 28, 2008

هارولد پینتر هم مرد!

دسته‌ها: Uncategorized — koohestani @ 12:38 ق.ظ

این چند مدت چیزی ننوشتم، گرفتار بودم، کی نیست؟ حوصله نداشتم، سیری چند؟، برای بار صدم می گویم چس ناله رو واقعا نیستم، ولی مگر غیر از این کاری هم هست.
هارولد پینتر هم مرد، دیگر فکر نمی کردم از مرگ کسی تعجب کنم، چه برسد به مرگ کسی چون پینتر که علیل بود و نای حرف زدن هم نداشت.
آن 11 صبحی که برای ما سخنرانی داشت، سال 2004، لندن، رویال کورت، انگار آن روز صبح او را از یکی از اتاق های پشت صحنه تازه بیدار کرده بودند، پف کرده بود و بد خلق بود. همان اول به یکی از این کارمندهای تئاتر گیر که چرا ایستاده سر سخنرانی اش، گفت که اگر می خواهد بماند، مثل آدم برود یک جا بنشیند، اگر نه هم برود سر کارش.(همینجوری!) حالا بماند که آن کارمند هم برای خودش کسی بود، دراماتورژ بود یا یک همچین چیزی، ولی مگر کسی جلوی پینتر هم می تواند بگوید که کسی هست. در یک چشم بهم زدن برایش سر صبح شامپاین باز کردند که کمی نرمش کند. او هم نامردی نکرد و در همان 45 دقیقه ته اش را درآورد، با این حال همان طور سگ خلق بود. حالا همچین آدمی را را اضافه کنید به یک سرطان حنجره و 78 سالگی، چرا نباید انتظار مرگش را داشت؟
انتظار مرگش را نداشتیم شاید چون هنوز نمایشنامه هایش را که می خوانیم ، عصیان اش به یک پیرمرد هاف هافو نمی آید، هنوز طوری حرف می زد که انگار می خواست سالها در این دنیای خون ریز و خشنی که خود یکی از تصویرگرهایش بود زندگی کند. حالا او هم مرده است و دیگر برای او نباید فرقی کند که نیروهای انگلیسی در عراق چه غلتی می کنند؟ ولی مگر همان وقتی که در هاید پارک لندن حنجره پاره می کرد و دولت بلر را سگ دست اموز بوش نامید، نمی دانست که مرگ پشت در انتظارش را می کشد تا چمدان آخرتش را ببندد، مگر نمی توانست مثل پا به سن گذاشته های ما «مدایح با صله» بسراید که لنگ خرج دوا و دکتر سرطان حنجره اش نباشد. وقتی برای ما از آن روزی می گفت که برای صدها هزار تظاهرکننده ضد جنگ آن شعر معروف God Bless America را خوانده، چشمهایش برق چشمهای جوان معترضی را داشت که که فقط در عکس های Che امثالهم نظیرش را دیدی.
بعد از سخنرانی اش و جلسه پرسش و پاسخ، حاضرین جلسه که همه نمایشنامه نویسانی بودیم از 15-16 ملیت مختلف، به صف شدیم که امضای او را پای کتابش به یادگار داشته باشیم، من خودم خیلی در این باغها نبودم، ولی به دوستی قول داده بودم که امضای پینتر را برایش بیاورم، پس مثل بقیه ایستاده ام در صف، نوبتم که شد، کسی آنجا بود که هر نفر را معرفی می کرد، بعد از معرفی از من درباره اوضاع ایران پرسید،  از سیاست های کشورش در مورد ایران شرمنده بود. به من گفت که می داند صدام جنگ با ایران را آغاز کرده، ولی اگر صدام خون ریز است، دست های خونی اش روی میز است و همه جهانیان آنرا می بینند، ولی تونی بلر و خانواده سلطنتی، دست های خونی شان را در جیب هایشان پنهان کرده اند. ماندم معطل که چه بگویم، می دانستم بیشتر از من از شرایط منطقه و جنگ خلیج فارس آگاه است، بحث را عوض کردام و سریع کتاب «بازگشت به خانه» را با ترجمه فتاح محمدی جلو برده ام که از او امضا بگیرم، اما قبل از اینکه من چیزی بگویم دیدن خرناسی از آن گلوی سرطان زده کشید که اول فکر کردم دوباره از چیزی شاکی شده، ولی بعد دیدم از شعف است. زنش را صدا زد و با ذوق بچه گانه ای گفت ترجمه homecoming به فارسی ! زنش هم مثل کتاب مقدس، دو دستی آن ترجمه فتاح محمدی را از من گرفت و خواهش کرد که اگر امکان دارد این کتاب را در آرشیو ترجمه های پینتر نگه دارد، چون ظاهرا هیچکدام از ترجمه های فارسی اش را خودشان نداشتند. من هم که اصلا انگار نه انگار این نسخه را آورده بودم که رویش را برایم امضا کند، به سبک ایرانی ها ، خیلی حرفه ای و تمییز  حرفم را عوض کردم و داستان دیگری سرهم کردم.
- مترجم این کتاب از من خواست که این نسخه را به شما تقدیم کنم.
خرناسی دیگر که نشان شعف بی حد و حصرش بود کشید و سریع کتاب old times را از روی میز برداشت و بدون اینکه من چیزی بگویم صفحه اولش را امضا کرد و به من گفت این را هم تو از طرف من قبول کن!
تا دو روز نشئه این برخورد پینتر بودم، حتی بقیه حاضران در آن دوره نیز تا چند روز هر وقت من را می دیدند، گریزی به آن روز صبح می زدند و از من تشکر می کردند که به اعصاب ریده شده پینتر، مرحمی گذاشتم تا خاطره خوبی از آن روز با خود ببرد.
دیروز که خبر مرگش را شنیدم، حسرت دو چیز را خودم: اول که ای کاش یک نسخه ای از بازگشت به خانه و یا دوران قدیم (Old times) را با خودم داشتم و امشب با آن حالی می کردم. دوم چرا آن روز خودم رو انقدر چس کردم و امضایش را برای خودم نگرفتم.
هارولد تریبون دیروز تیتر زده بود: مرگ آخرین دایناسور.

13 دیدگاه »

  1. سایه
    چه نرم و سبک
    می افتد بر دیوار
    و من
    چه سنگین زخم
    نقش می بندم بر خاک

    دیدگاه با پریدل — دسامبر 28, 2008 @ 9:34 ق.ظ

  2. سلام
    بالاخره اجرایی نمایش تموم شد خدارو شکر
    آقا ما تو مشهد میخوایم یه ورکشاب راه بندازیم تا پایان سال و تقریبا کارهای مالیش هم تموم شده و قرار ه اقای پسیانی تشریف بیارن البته چند بار قرارو عوض کردن شما که رفیق فابریکش هستی یه حالی بده یه گوشه چشمی عنایت کنن استاد

    دیدگاه با محمد — دسامبر 30, 2008 @ 11:23 ق.ظ

  3. محمد آقا! وقتی می تونی رفیق فابریک یک نفر باشی که در تصمیم های شخصی اون آدم دخالت نکنی. این درس اول هه.
    موفق باشی!

    دیدگاه با koohestani — دسامبر 30, 2008 @ 1:02 ب.ظ

  4. احتمالا در اخرين لحظه با فرشته مرگ هم بد خلقي كرده كه من اين همه سال درباره مرگ نوشتم تو اينجا چه كاره اي

    دیدگاه با bahar — دسامبر 31, 2008 @ 3:03 ب.ظ

  5. البته من خودم از اين آدمايي هستم که به انتقال معنا بدون توجه به قراردادهاي مرسوم معتقدم، ولي براي اينکه جلو زبون دراز منتقدان بي رحم رو بگيرم و از اين شايعه که کوهستاني که رفته خارج زبون مادري خودش رو هم يادش رفته جلوگيري کنم عرض مي کنم که: البته غلط رو با “ط” مي نويسن نه با “ت” (حتما اشتباه به دليل سرعت در نگارش و غم و اندوه ناشي از اين ضايعه بزرگ بوده.) تسليت آقا تسليت!

    دیدگاه با محمد شمس — ژانویه 2, 2009 @ 8:12 ب.ظ

  6. سبلم. خوبی؟ خیلی وقت اه خبر ندارم اما به فکرت هستم. یه سر بزنم یادداشت ام را درباره ی امیر کوهستانی دارم ادامه می دم. دوم اش رو نوشتم. مراقبِ خودت باشد.
    یا علی!

    دیدگاه با میلاد اکبرنژاد — ژانویه 8, 2009 @ 10:33 ق.ظ

  7. سلام
    سال 80 شهرکرد … قیامتی شد وقتی رفتی رو سن نمیدونم چرا ولی …جزء کسایی بودم که حسرت اون اجرای سی نفره تو دلم موند … چون داشتم عشقبازان رو چند ساعت قبل اجرا تصحیح می کردم به هر حال … خوشحال می شم به وبم سر بزنی .. شاید اتفاقی افتاد… درود

    دیدگاه با کامبیز — ژانویه 12, 2009 @ 8:56 ق.ظ

  8. سلام. منتظر جواب ایمیل ام هستم . اگه لطف کنی در مورد تئاتر مستند که پایان نامه ات هم هست مطالبی بذاری ممنون میشم.

    دیدگاه با جابر — ژانویه 14, 2009 @ 12:48 ب.ظ

  9. سلام امیر خان
    با جمال هاشمی نشستیم تو سایت دانشکده و به خاطرات قدیمی می خندیم. پینتر مرد. مگه چه فرقی می کنه. اساتید ما که نمی شناختنش. خوش باشی آقا. هر جا هستی.

    دیدگاه با پیام لاریان — ژانویه 14, 2009 @ 1:50 ب.ظ

  10. یه جمله از گوته :
    ملتی که گذشته ی خود را به یاد نیاورد همیشه محکوم به از سر گیری است .
    درود

    دیدگاه با کامبیز — ژانویه 15, 2009 @ 6:35 ق.ظ

  11. امیدوارم پیروز و موفق باشید.خوشحال میشم به منم سر بزنید و نظراتتون رو بزام بزارید.

    دیدگاه با غ.ح.ایرجی — ژانویه 15, 2009 @ 8:26 ق.ظ

  12. سلام
    مرسی از مطلبت
    بهت لینک دادم.

    دیدگاه با میس شانزه لیزه — ژانویه 23, 2009 @ 10:45 ق.ظ

  13. نظر من اینه که این وبلاگ چرا به روز نمیشه؟! ما هم اینجا یک عدد دانشجوی بینوا در منچستر هستیم و آن زمان که در تهران بودیم، خیلی دلمان می خواست “کوارتت” را ببینیم،فرصت اش دست نداد!

    دیدگاه با samira — فوریه 15, 2009 @ 2:11 ب.ظ


خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وب‌نوشت در وردپرس.کام.