فعلا نوشتن از گذشته را کنار می گذارم و کمی از امروز و آینده ی نه چندان دورم در اینجا برای تان می نویسم:
الان چند روز است که آمده ام پاریس و این یادداشت را دارم برای شما از مرکز ژرژ پومپیدو می نویسم، جدا از جذبه های فرهنگی اینجا، اینترنت رایگان بدون سیم، منِ ایرانی زاده که جنس مجانی را هر جا باشم هم بو می کشم،کشانده است اینجا. باید سه چهار ساعتی در پاریس وقت بگذرانم تا ساعت پرواز برگشتم به منچستر برسد و خودم را برسانم به فرودگاه.
چرا آمده بودم اینجا: دروغ چرا، دنبال همان آب باریکه ی معروف!
تهیه کننده ای در فرانسه پیدا شده که یک جورهایی می خواهد تجربه های فیلم های اپیزدیکی که توسط چندین کارگردان ساخته می شود را(مانند فیلم بلیط به کارگردانی کیارستمی، کن لوچ و آن کارگردان ایتالیایی که اسمش الان یادم رفته.) این بار در تئاتر تکرار کند. تا اینجا چندین جلسه را با تهیه کننده و کارگردان های مدعو داشتیم که به نظرم پروژه با حالی است. پولش هم بد نیست، می شود چند صباحی باهاش سر کرد. به جز من، از دو کارگردان دیگر دعوت شده که به ترتیب قد، اولی: اوریزو هیراتا است، کارگردان ژاپنی است که علی رقم قیافه خیلی کلاسیکی که دارد (کت و شلوار چارخونه، بدون کراوات و دکمه یقه بسته.) ولی کارگردان بسیار پیشرویی است که اجراهای متعددی در ژاپن، اروپا و آمریکا داشته و براساس بروشوری که از مجموعه کارهایش به من داده اند، خیلی هم کارهایش را تا به اینجا تحویل گرفته اند و نیویورک تایمز برایش نوشته استاد تئاتر امروز شرق! خلاصه از این قصه ها!
کارگردان دیگر سیلوان موریس از فرانسه است که اتفاقا تیرماه گذشته هم به ایران آمد و کلی برای زنش خاویار و زرچوبه هندی سوقاتی برد و در کنار اینها چند جلسه ای هم در مورد این پروژه با هم صحبت کردیم. سیلوان اکنون کارگردان هنری تئاتر شهر بیزانسون هست و پیش از این هم در چندین شهر اروپایی از جمله پاریس، بروکسل و دویچه تئاتر برلین نمایش های مختلفی را روی صحنه برده است. آدم با نمکی است، از آن مدل آدم هایی که انگار دستگاه افکت قورت داده اند، هر ماجرایی را تعریف می کند صداش را هم در می آورد.
جلسات خوبی اینجا درباره پروژه صحبت کردیم، هنوز اجازه نداریم که در مورد جزئیاتش صحبت کنیم ولی تا اینجا قرار است این نمایش در 12 شهر فرانسه و بلژیک و همچنین جشنواره هنری توکیو اجرا شود که برای شروع به نظر من خیلی خوب است. نکته جالبی که در مورد جلسات ما بود، هر کدام از این دو کارگردان با حداقل 5-6 دستیار و برنامه ریز و مترجم آمده بودند که همگی یا پای لپ تاپ بودند ( بیشتر ژاپنی ها ) و یا دفتر چه و تقویم در دست، هر شکری که ما می خوردیم، اینها یادداشت می کردند. این وسط فقط من بودم که تک و یالقوز نشسته بودم و خودم نقش مترجم، دستیار و برنامه ریز خودم را هم همزمان بازی می کردم.
به هر حال همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.
بعد از تحریر: دوستان خبرنگار در ایرنا، ایسنا، ایپنا و ایران تئاتر و هر چی خبرگزاری فعال و نیمه فعال و رو به موت در ایران هست، استفاده از این یادداشت به هر صورتی در متن هرگونه خبری برخلاف میل اینجانب است، هر چند که می دانم زورم به تون نمی رسه و کار خودتون رو می کنید، ولی یادتون باشه گذر پوست آخرش به دباغ خونه هم می افته. حداقلش این هست که رویه سابق را پیش می گیرم و هیچ خبری را در اینجا درج نمی کنم.