وبلاگ امیررضا کوهستانی

اکتبر 6, 2008

سال 1378-بیست و یک سالگی (قسمت اول.)

دسته: Uncategorized — koohestani @ 12:34 ق.ظ
Tags:

پیش از تحریر: دوستانی که  از ادبیات این حقییر گلایه کرده اند و فرموده اند استفاده از بعضی واژگان نامربوط و بی ادبی از نویسنده و فرهیخته ای چون من( یکی بیاد این هندوونه را از زیر بغل من بگیره.) بعید است، خواهشا منت بر بنده بگذارند، دیگر به اینجا سر نزنند. در این دنیای مجازی خدا داده وب لاگ و ب سایت هایی که به موضوعات “جیش-بوس-لالایی” می پردازند. الحمدلله همه ی مردم ایران دارن تبدیل می شن به یک دکتر خبری چهار بانده! از امروز تمام گلایه هایی ار این دست divert شده به آنجایی که باید بشود، شنیدی مه لقا و آقا یا خانم رضایی از … بگذریم.

قسمت اول این زندگی نامه خود نوشت که بیشتر به غلط های زیادی می پردازد که عوام به آن تئاتر می گویند رااینجا

بخوانید.

عید سال 1378بود، با همه ی ارازل گروه مهر رفته بودیم یاسوج، خانه خواهر علی معینی. بنده خدا، خواهر علی معینی لطف داشت به این جماعت آسمون جل، عید ها که با همسر و بچه ها می آمدند شیراز تا به پدر و مادرش سری بزند، ماها همه گی از شیراز بلند می شدیم و تلپ می شدیم منزل آنها در یاسوج. حتی بیشتر بچه ها سال را هم  همانجا تحویل می کردند، من اما هنوز در گیر رسم و رسومات خانوادگی بودم، سال تحویل را در شیراز می ماندم و معمولا روز بعدش شال و کلاه می کردم و به بقیه ملحق می شدم. خاطرات آن چند سال خودش یک جای جداگانه ای را می طلبد برای نوشتن که البته شاید هم بهتر باشد که بین همین “خودی ها” حفظ شود، اما هر چه بود خانه خواهر علی معینی عیدها برای همه ما بهانه ای بود که فراخی تاریخی شیرازیان را چند روزی کنار بگذاریم و تکانی بدهیم به آن هیکلی که از بس به پشتی خانه علی شجاعی لم داده بود قوز برداشته بود.

طرح قصه های درگوشی را در یکی از شب بیداری های یاسوج با علی معینی در میان گذاشتم. علی هم تازه از بازی در نمایش تابستانی ها( اجرایی  براساس دو نمایشنامه حسن حامد) فارق شده بود و کرم بازیگری افتاده بود به جانش و دنبال یک کار جدید بود. طرح را که گفتم، علی رقم اینکه من کارنامه موفقی تا آن وقت نداشتم و هر کاری را نصفه و نیمه ول کرده بودم، قبول کرد نقش آن پسر را بازی کند( راستی اسمش چی بود؟) شکوفه تیموری هم نخوانده OK را داد.

نوشتن اولین نسخه دو سه ماهی طول کشید. تمام که شد، اواخر خردادبود. آنرا فرستادم برای جشنواره استانی.  یادم هست که آن نسخه از نمایشنامه سه صحنه داشت، چارچوب صحنه اول همانی هست که بعدها در نسخه نهایی هم حفظ شد، اما دو صحنه بعدی کلا ماجراهای بعد از آن شب کذایی بود، صحنه 2 در راه پله ساختمان می گذشت و آن دختر با پسرک عقب افتاده ای که پیش تر در نمایشنامه به آن اشاره شده بود، همکلام می شد و متوجه می شد ریختند پسر رو گرفته اند و برده اند. صحنه سه هم گفتگوی آن پسر  و دختر بود این بار در زندان، در این کابین هایی که با گوشی با هم حرف می زنند. (الان که تعریف می کنم میبینم چقدر هندی بوده.) . شاید حتی به خاطر همین صحنه آخر اسم نمایش شد: قصه های در گوشی. نمی دانم. به هر حال خوشبختانه/متاسفانه وقت نشد آن صحنه ها را تمرین کنیم و جایگزین آن پایانی شد که هنوز جز معدود صحنه هایی است از آن نمایش که دوست دارم… بگذریم.

قصه های در گوشی در حالی در جشنواره استانی اجرا شد که برای اولین بار قرار بود داورها را از تهران (بخوانید مرکز) بفرستند. (نمی دانم چرا یاد نمایش بازرس گوگول افتادم.) آن ها هم یک دفعه برای بار اول سنگ تمام گذاشتند و دوستانی را به شیراز فرستاده اند که در  قاموس تئاتری ها آنها را به عنوان کله گنده گان می شناسند:  علی نصیریان، مهدی هاشمی و داریوش مودبیان (اگر اشتباه نکنم.) در عالم جوانی خیلی کیفور شده بودم که به هر حال کارم را قرار است اینها ببینند. هر چند صادقانه بگم که هیچ امیدی نداشتم آن نمایش پخی شود، برای همین هم بود که شاید تا اسمم را به عنوان کارگردان اول آن جشنواره خوانده اند، شک نکرده ام که این کلاه از سر چون منی بزرگ است و میلاد را صدا زده ام که بیاید و جایزه اش را بگیرد.( چه شبی بود، محمد عباسی پنج تا همبر شب چهره لمبوند!)

اجرای ما در جشنواره منطقه ای که در بوشهر برگزار می شد، داستان دیگری بود. از همان اول برای آن اداره کل نوشتیم که آقا در آن تالاری که اگر اشتباه نکنم اسمش الغدیر بود، ما نمی توانیم اجرا کنیم. از شانس ما، استودیوی دانشگاه آزاد بوشهر خالی بود و ما را فرستادند آنجا. علی رقم قوانین من درآوردی آن روزهای دانشگاه آزاد (دخترها را بدون چادر مشکی راه نمی دادند و وسط اجرا ما از بلندگوهای سالن اذان مغرب پخش کرده اند!) و مصدومیت شکوفه تیموری که چند دقیقه قبل از اجرا سرش  به تیرچه کوتاه در خورد و به حالت غش افتاد، ولی اجرای آبرو مندی بود و هر چه بود سر و ته اش به هم آمد و اجرا را انتخاب کرده اند برای جشنواره فجر.

مثال سریال ها تلوزیونی تا اینجایش بماند تا بقیه اش را در پست بعدی بنویسم. ( این را مدیون انتقاد به جای دوستی هستم که مرا از ارسال پست های طولانی برحذر داشته بود.)

بعد از تحریر: اگر خودم را چش نزنم، جواب همه ی ای میل هایی را که برای ام ارسال کرده اید را در همین هفته می دهم. (هوووووورا!!)

تا کنون 7 نظر داده شده »

  1. درود وخسته نباشيد.
    من رضابهارلو هستم.نمي دونم يادتون باشه يا نه ولي ٭قصه هاي درگوشي٭ روسال هاي 80و81 در تهران وبوشهر اجرا کردم‘البته دوسه بار هم تلفني همون موقع هاباهات صحبت کردم.به هرحال قسمت نبود تا الان که گروهم قصد بررسي نمايشنامه هاي شما رو کرده وشروع هم کردم.خواستم اطلاع داده باشم و مي خوام بدونم نمايشنامه هاي کتاب شده شما دقيقآ چند تاست به جز قصه هاي درگوشي ورقص روي ليوانها وتجربه هاي اخير…ممنون مي شم يه سري به وبلاگ من هم بزني
    به روزم با بررسي آثار ماتئي ويسني يک
    با سپاس

    Comment با رضابهارلو — اکتبر 8, 2008 @ 8:53 ق.ظ

  2. سلام. امير! از قصه‌هايِ‌در گوشي گفتي و هنوز هم من خفه‌یِ اون محبت‌ات هستم در اون شب كه جايزه‌ت رو به ام دادي. من شروع كردم تو وب لاگ‌ام سريالِ امير كوهستاني رو براي تولدِ سي‌ساله‌گي‌ت نوشتن. سر بزن. جگرت! جمشيد هم سلام مي‌رسونه. يا علي!

    Comment با ميلادِ اكبرنژاد — اکتبر 8, 2008 @ 9:54 ق.ظ

  3. امير خان سلام

    البته بهتر بود کساني که اهل تاريخ هستن اينا رو مي نوشتن بالاخره اينا جزو تاريخ هنر معاصر هست و فرداي روز توي همين کتاباي تاريخ عمومي هنر از جريان خونه خواهر علي معيني سوال مي ياد و توي کنکور فوق سوال تستي داره ولي به هر حال خود شما اين زحمت رو به جون خريديد و باز هم جور کم کاري ها رو مي کشيد. خسته نباشيد

    Comment با محمد شمس — اکتبر 9, 2008 @ 9:41 ب.ظ

  4. امير خان سلام

    البته بهتر بود کساني که اهل تاريخ هستن اينا رو مي نوشتن بالاخره اينا جزو تاريخ هنر معاصر هست و فرداي روز توي همين کتاباي تاريخ عمومي هنر از جريان خونه خواهر علي معيني سوال مي ياد و توي کنکور فوق سوال تستي داره ولي به هر حال يک بايد جور کم کاري ها رو بکشه.

    خسته نباشيد

    Comment با محمد شمس — اکتبر 9, 2008 @ 9:46 ب.ظ

  5. درود و سلام بر شما ، امیدوارم موفق باشی مثل همیشه .

    Comment با اصغر زیبایی نژاد — ژانویه 1, 2009 @ 1:07 ب.ظ

  6. salam be ye revayat mamad abassi 6 ta sandwich lombond albate beyne olama ekhtelaf hast

    Comment با jamal — ژانویه 14, 2009 @ 2:06 ب.ظ

  7. be ye revayat kamad abassi 6 ta sand wich lombond. albate beyne olama ekhtelaf hast

    Comment با jamal — ژانویه 14, 2009 @ 2:08 ب.ظ


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وبلاگ روی وردپرس.کام.