وبلاگ امیررضا کوهستانی

اکتبر 25, 2008

طرقه و وسوسه ترجمه

دسته: Uncategorized — koohestani @ 10:54 ب.ظ
Tags:

خیلی از نویسندگان مطرح از جمله کارور، جویس کرول اوتس، موریکامی و از ایرونی ها شاملو، جعفر مدس صادقی، سیمین دانشور و جلال آل اجمد و هدایت و دیگران، جسته و گریخته دست به ترجمه هایی از چخوف، سارتر ، کافکا و غیره ذالک زده اند که  خب اتفاقا چندان هم ترجمه های وفاداری نیستند. به هر حال برای کسی که خودش دست به قلم دارد، سخت گران است خودش را ملزم  به رعایت چارچوب های نویسنده ای دیگر کند و جهان را از پشت عینک «دیگری» ببیند.

این ترجمه ها، آنطور که مترجمان حرفه ای ولایت ایران ما مثل سیدحسینی و کوثری مدعی اند که دایره خلاقیت یک مترجم صرفا گزینش واژه های مناسب در زبان مقصد است،  پا را از این حد فراتر می گذارند و به باز آفرینی جملات، بندها و پاراگرف ها می پردازند. درست است «کسرای» عزیز، ترجمه نویسندگان حرفه ای، خوب یا بد، فراتر است از «رونویسی» آفرینه های ادبی دیگران.( این اصطلاح رونویسی را از خودت غرض گرفته ام که در تقبیح ترجمه نویسندگان، برایشان دست گرفته ای) به هر حال این جماعت نویسنده که کار خود را خلاقه و ترجمه را یک عمل مکانیکی می دانند، دون شاءن شان است که صرفا راوی زبان نویسنده اصلی اثر باشند و به هر حال متن را انگولک می کنند. ترجمه برای این جماعت، حکم یک جور خود ارضایی را دارد، «حال فوری» است (بر وزن غذای فوری و قهوه فوری) هر روز که نمی توانند «اثر» بیافرینند، اثری که هر روز آفریده می شود پیشاب آدم است. در عوض می توانند در وقت بیکاری، وقتی چنته شان خالی است با ترجمه گلویی تر کنند. یک جور راه دررو است. نویسنده هم مثل یک ورزشکار همیشه باید دستش گرم بماند، می توانید تصور کنید مثلا رضا زاده همینجور ابتدا به ساکن  از خونه اش بلند بشود، برود امجدیه و وزنه 260 کیلو را بلند کند و برگردد خونه اش پای تلوزیون. ( البته شاید مثال خوبی نزده ام، چون می شود تصور کرد رضا زاده همچین کاری هم بکند.) نویسنده هم به بازی دست گرمی نیاز دارد که فقط دستش کار کند، خیلی وقت ها این بازی های دست گرمی، به خاطر غم نان و خواسته دیگرانی که دوره ات کرده اند و کار تازه می خواهند، چاپ و یا اجرا می شود. بعضا هم می شوند نمره های تجدیدی کارنامه ی اعمالت، خیلی وقت ها هم البته تو عقل خرج می کنی و می فرستی شان به سطل آشغال تا خوراک گربه های همه چیز خوار شهر شوند.

اما ترجمه راه برون رفتی است برای نویسندگانی که هم می خواهند کاری کنند، هم اثر آفریدنشان «نمی آید». با ترجمه دستی گرم می کنند، با کلمات ور می روند و بالا پایین می کنند، خیلی هم خلاقیت خرج نمی کنند و سلول خاکستری نمی سوزانند.

خوبی ترجمه ای که توسط نویسندگان حرفه ای به طبع رسیده،  در این است که مشی فکری شان را که ترجیح می دهند آنرا جایی در پستوخانه هایشان پنهان کنند، یکهو با انتخاب آثاری که برای ترجمه انتخاب کرده اند، لو می دهند. ایدولوژی کمونیست در ترجمه های «شاملو» به مراتب بیشتر از شعرهایش مشهود است. آن ترجمه های متعلق به ادبیات کارگری کتاب جمعه  و ترجمه کتاب هایی چون «بگذار سخن بگویم» (به همراه ع پاشایی) را اگر از  کارنامه اش حذف کنیم، در شعرهایش کمترین ردپا را می توان از این فلسفه  که در دوره ای سینه چاکش بود، بیابیم. همین طور ما نمی توانیم تصور کنیم که مثلا «هدایت»  به جای سارتر و کافکا، می رفت سراغ  همین «جنس دوم» سیمون دوبوار (که اتفاقا هم دوره است با «دیوار») و آنرا  ترجمه می کرد و یا آیا اصلا می توان به جز ریموند کارور، نویسنده دیگری را برای ترجمه به موریکامی پیشنهاد داد؟ به هر حال هر کدام از اینها با توجه به جهان بینی که داشته اند و دارند، آثاری را برای ترجمه انتخاب می کنند که در سمت سوی جهان متنی خودشان نیز باشد.

ترجمه نمایشنامه اما شاید داستان دیگری است که شاید به وقتش هذیان هایی نیز درباره آن بنویسم. اما اینها را گفتم که خودم را قاطی مرغ ها جا بزنم… من هم خیلی وقت است که هیچ غلطی نکرده ام، گم کرده ای دارم، می نویسم، ولی همه مثال بارز عبارت گهربار «گل واژه» اند که دست آخر دست جمعی راهی recyle bin آقای بیل گیتس می شوند!

این چند روز مانده بودم معطل که دوباره کرم ترجمه افتاد در تنبان مبارک.

چند روزی بود، به چشم خریداری، اینترنت و کتابفروشی ها را گز می کردم و نمایشنامه ها و مقاله های مختلفی را می خواندم تا چیز دندان گیری برای ترجمه پیدا کنم. واقعیتش هم این است که کم نیستند نمایشنامه و مقاله های که می تواند تکانی بدهد و به این روزمرگی و محافظه کاری بازار کتاب که میوه ی سیاست های وزارت آقای صفار هرندی و دندان گردی بعضی از ناشران است، اما سخت بود انتخاب یک اثر از میان اینهمه، تا اینکه دوستی (که اتفاقا فارسی هم نمی دانست.) چند روز پیش نمایشنامه تازه «دیوید هاروور» به نام طرقه یا همان پرنده سیاه (Blackbird) را برای من هدیه آورد و  با آب و تاب فراوان از اجرایی گفت که اخیرا  به کارگردانی پیتر اشتاین از این نمایشنامه دیده است. خب این دلیل لازم و کافی ای بود برای اینکه همان شب خواندن نمایشنامه را تمام کنم.

داستان نمایشنامه ماجرای برخوردی است بین دختر 28 ساله ای به نام آنا Una و  عاقله مرد 56 ساله ای به نام ری Ray در یکی از شرکت های داروسازی انگلیس. 15 سال پیش، یعنی وقتی آنا فقط 13 سال داشت، رابطه ای بین این دو شکل می گیرد که ری را به جرم سواستفاده جنسی از کودکان، 8 سالی روانه زندان می کند.  ری بعد از آن واقعه در جایی مشغول به کار می شود و تصمیم می گیرد که زندگی تازه ای را برای خود بسازد، نامش را تغییر می دهد، سو سابقه اش را پاک می کند و از صبح تا شب می چسبد به کار. آنا روزی با دیدن عکس ری در یکی از مجلات تجاری، به محل کار ری می آید که برخورد این دو در آنجا، می شود دعوای دراماتیک نمایشنامه.

من بی توجه به موضوع بی ناموسی نمایشنامه شروع کرده ام به ترجمه نمایشنامه، اما حالا می بینم واقعیتش حوصله اش را ندارم. چرا باید کاری را شروع کنم در حالی که می دانم نتیجه اش قرار است فقط فضای محدود هاردم را اشغال کند. تا همین جای این نمایشنامه را که ترجمه کرده ام، در پست بعدی که روز پنجشنبه می فرستم، می آورم که حداقل بخشی از آن را بخوانید و بقیه اش را هم اگر علاقه دارید خودتان بروید دنبالش. شاید چیزکی هم در موخره آن درباره کارهای دیگر هاروور نوشتم. این پست را فقط بگذارید به حساب آگهی بازرگانی.

اکتبر 12, 2008

Back to The Future

دسته: Uncategorized — koohestani @ 11:41 ب.ظ
Tags:

فعلا نوشتن از گذشته را کنار می گذارم و کمی از امروز و آینده ی نه چندان دورم در اینجا برای تان می نویسم:

الان چند روز است که آمده ام پاریس و این یادداشت را دارم برای شما از مرکز ژرژ پومپیدو می نویسم، جدا از جذبه های فرهنگی اینجا، اینترنت رایگان بدون سیم، منِ ایرانی زاده که جنس مجانی را هر جا باشم هم بو می کشم،کشانده است اینجا. باید  سه چهار ساعتی در پاریس وقت بگذرانم تا ساعت پرواز برگشتم به منچستر برسد و خودم را برسانم به فرودگاه.

چرا آمده بودم اینجا: دروغ چرا، دنبال همان آب باریکه ی معروف!

تهیه کننده ای در فرانسه پیدا شده که یک جورهایی می خواهد تجربه های فیلم های اپیزدیکی که توسط چندین کارگردان ساخته می شود را(مانند فیلم بلیط به کارگردانی کیارستمی، کن لوچ و آن کارگردان ایتالیایی که اسمش الان یادم رفته.) این بار در تئاتر تکرار کند. تا اینجا چندین جلسه را با تهیه کننده و کارگردان های مدعو داشتیم که به نظرم پروژه با حالی است. پولش هم بد نیست، می شود چند صباحی باهاش سر کرد. به جز من، از دو کارگردان دیگر دعوت شده که به ترتیب قد، اولی: اوریزو هیراتا است، کارگردان ژاپنی است که علی رقم قیافه خیلی کلاسیکی که دارد (کت و شلوار چارخونه، بدون کراوات و دکمه یقه بسته.) ولی کارگردان بسیار پیشرویی است که اجراهای متعددی در ژاپن، اروپا و آمریکا داشته و براساس بروشوری که از مجموعه کارهایش به من داده اند، خیلی هم کارهایش را تا به اینجا تحویل گرفته اند و  نیویورک تایمز برایش نوشته استاد تئاتر امروز شرق! خلاصه از این قصه ها!

کارگردان دیگر سیلوان موریس از فرانسه است که اتفاقا تیرماه  گذشته هم به ایران آمد و کلی برای زنش خاویار و زرچوبه هندی سوقاتی برد و در کنار اینها چند جلسه ای هم در مورد این پروژه با هم صحبت کردیم.  سیلوان اکنون کارگردان هنری تئاتر شهر بیزانسون هست و پیش از این هم در چندین شهر اروپایی از جمله پاریس، بروکسل و دویچه تئاتر برلین نمایش های مختلفی را روی صحنه برده است. آدم با نمکی است، از آن مدل آدم هایی که انگار دستگاه افکت قورت داده اند، هر ماجرایی را تعریف می کند صداش را هم در می آورد.

جلسات خوبی اینجا درباره پروژه صحبت کردیم، هنوز اجازه نداریم که در مورد جزئیاتش صحبت کنیم ولی تا اینجا قرار است این نمایش در 12 شهر فرانسه و بلژیک و همچنین جشنواره هنری توکیو اجرا شود که برای شروع به نظر من خیلی خوب است. نکته جالبی که در مورد جلسات ما بود، هر کدام از این دو کارگردان با حداقل 5-6 دستیار و برنامه ریز و مترجم آمده بودند که همگی یا پای لپ تاپ بودند ( بیشتر ژاپنی ها ) و یا دفتر چه و تقویم در دست، هر شکری که ما می خوردیم، اینها یادداشت می کردند. این وسط فقط من بودم که تک و یالقوز نشسته بودم و خودم نقش مترجم، دستیار و برنامه ریز خودم را هم همزمان بازی می کردم.

به هر حال همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

بعد از تحریر: دوستان خبرنگار در ایرنا، ایسنا، ایپنا و ایران تئاتر و هر چی خبرگزاری فعال و نیمه فعال و رو به موت در ایران هست، استفاده از این یادداشت به هر صورتی  در متن هرگونه خبری برخلاف میل اینجانب است، هر چند که می دانم زورم به تون نمی رسه و کار خودتون رو می کنید، ولی یادتون باشه گذر پوست آخرش به دباغ خونه هم می افته. حداقلش این هست که رویه سابق را پیش می گیرم و هیچ خبری را در اینجا درج نمی کنم.

اکتبر 6, 2008

سال 1378-بیست و یک سالگی (قسمت اول.)

دسته: Uncategorized — koohestani @ 12:34 ق.ظ
Tags:

پیش از تحریر: دوستانی که  از ادبیات این حقییر گلایه کرده اند و فرموده اند استفاده از بعضی واژگان نامربوط و بی ادبی از نویسنده و فرهیخته ای چون من( یکی بیاد این هندوونه را از زیر بغل من بگیره.) بعید است، خواهشا منت بر بنده بگذارند، دیگر به اینجا سر نزنند. در این دنیای مجازی خدا داده وب لاگ و ب سایت هایی که به موضوعات “جیش-بوس-لالایی” می پردازند. الحمدلله همه ی مردم ایران دارن تبدیل می شن به یک دکتر خبری چهار بانده! از امروز تمام گلایه هایی ار این دست divert شده به آنجایی که باید بشود، شنیدی مه لقا و آقا یا خانم رضایی از … بگذریم.

قسمت اول این زندگی نامه خود نوشت که بیشتر به غلط های زیادی می پردازد که عوام به آن تئاتر می گویند رااینجا

بخوانید.

عید سال 1378بود، با همه ی ارازل گروه مهر رفته بودیم یاسوج، خانه خواهر علی معینی. بنده خدا، خواهر علی معینی لطف داشت به این جماعت آسمون جل، عید ها که با همسر و بچه ها می آمدند شیراز تا به پدر و مادرش سری بزند، ماها همه گی از شیراز بلند می شدیم و تلپ می شدیم منزل آنها در یاسوج. حتی بیشتر بچه ها سال را هم  همانجا تحویل می کردند، من اما هنوز در گیر رسم و رسومات خانوادگی بودم، سال تحویل را در شیراز می ماندم و معمولا روز بعدش شال و کلاه می کردم و به بقیه ملحق می شدم. خاطرات آن چند سال خودش یک جای جداگانه ای را می طلبد برای نوشتن که البته شاید هم بهتر باشد که بین همین “خودی ها” حفظ شود، اما هر چه بود خانه خواهر علی معینی عیدها برای همه ما بهانه ای بود که فراخی تاریخی شیرازیان را چند روزی کنار بگذاریم و تکانی بدهیم به آن هیکلی که از بس به پشتی خانه علی شجاعی لم داده بود قوز برداشته بود.

طرح قصه های درگوشی را در یکی از شب بیداری های یاسوج با علی معینی در میان گذاشتم. علی هم تازه از بازی در نمایش تابستانی ها( اجرایی  براساس دو نمایشنامه حسن حامد) فارق شده بود و کرم بازیگری افتاده بود به جانش و دنبال یک کار جدید بود. طرح را که گفتم، علی رقم اینکه من کارنامه موفقی تا آن وقت نداشتم و هر کاری را نصفه و نیمه ول کرده بودم، قبول کرد نقش آن پسر را بازی کند( راستی اسمش چی بود؟) شکوفه تیموری هم نخوانده OK را داد.

نوشتن اولین نسخه دو سه ماهی طول کشید. تمام که شد، اواخر خردادبود. آنرا فرستادم برای جشنواره استانی.  یادم هست که آن نسخه از نمایشنامه سه صحنه داشت، چارچوب صحنه اول همانی هست که بعدها در نسخه نهایی هم حفظ شد، اما دو صحنه بعدی کلا ماجراهای بعد از آن شب کذایی بود، صحنه 2 در راه پله ساختمان می گذشت و آن دختر با پسرک عقب افتاده ای که پیش تر در نمایشنامه به آن اشاره شده بود، همکلام می شد و متوجه می شد ریختند پسر رو گرفته اند و برده اند. صحنه سه هم گفتگوی آن پسر  و دختر بود این بار در زندان، در این کابین هایی که با گوشی با هم حرف می زنند. (الان که تعریف می کنم میبینم چقدر هندی بوده.) . شاید حتی به خاطر همین صحنه آخر اسم نمایش شد: قصه های در گوشی. نمی دانم. به هر حال خوشبختانه/متاسفانه وقت نشد آن صحنه ها را تمرین کنیم و جایگزین آن پایانی شد که هنوز جز معدود صحنه هایی است از آن نمایش که دوست دارم… بگذریم.

قصه های در گوشی در حالی در جشنواره استانی اجرا شد که برای اولین بار قرار بود داورها را از تهران (بخوانید مرکز) بفرستند. (نمی دانم چرا یاد نمایش بازرس گوگول افتادم.) آن ها هم یک دفعه برای بار اول سنگ تمام گذاشتند و دوستانی را به شیراز فرستاده اند که در  قاموس تئاتری ها آنها را به عنوان کله گنده گان می شناسند:  علی نصیریان، مهدی هاشمی و داریوش مودبیان (اگر اشتباه نکنم.) در عالم جوانی خیلی کیفور شده بودم که به هر حال کارم را قرار است اینها ببینند. هر چند صادقانه بگم که هیچ امیدی نداشتم آن نمایش پخی شود، برای همین هم بود که شاید تا اسمم را به عنوان کارگردان اول آن جشنواره خوانده اند، شک نکرده ام که این کلاه از سر چون منی بزرگ است و میلاد را صدا زده ام که بیاید و جایزه اش را بگیرد.( چه شبی بود، محمد عباسی پنج تا همبر شب چهره لمبوند!)

اجرای ما در جشنواره منطقه ای که در بوشهر برگزار می شد، داستان دیگری بود. از همان اول برای آن اداره کل نوشتیم که آقا در آن تالاری که اگر اشتباه نکنم اسمش الغدیر بود، ما نمی توانیم اجرا کنیم. از شانس ما، استودیوی دانشگاه آزاد بوشهر خالی بود و ما را فرستادند آنجا. علی رقم قوانین من درآوردی آن روزهای دانشگاه آزاد (دخترها را بدون چادر مشکی راه نمی دادند و وسط اجرا ما از بلندگوهای سالن اذان مغرب پخش کرده اند!) و مصدومیت شکوفه تیموری که چند دقیقه قبل از اجرا سرش  به تیرچه کوتاه در خورد و به حالت غش افتاد، ولی اجرای آبرو مندی بود و هر چه بود سر و ته اش به هم آمد و اجرا را انتخاب کرده اند برای جشنواره فجر.

مثال سریال ها تلوزیونی تا اینجایش بماند تا بقیه اش را در پست بعدی بنویسم. ( این را مدیون انتقاد به جای دوستی هستم که مرا از ارسال پست های طولانی برحذر داشته بود.)

بعد از تحریر: اگر خودم را چش نزنم، جواب همه ی ای میل هایی را که برای ام ارسال کرده اید را در همین هفته می دهم. (هوووووورا!!)

وبلاگ روی وردپرس.کام.