
خیلی از نویسندگان مطرح از جمله کارور، جویس کرول اوتس، موریکامی و از ایرونی ها شاملو، جعفر مدس صادقی، سیمین دانشور و جلال آل اجمد و هدایت و دیگران، جسته و گریخته دست به ترجمه هایی از چخوف، سارتر ، کافکا و غیره ذالک زده اند که خب اتفاقا چندان هم ترجمه های وفاداری نیستند. به هر حال برای کسی که خودش دست به قلم دارد، سخت گران است خودش را ملزم به رعایت چارچوب های نویسنده ای دیگر کند و جهان را از پشت عینک «دیگری» ببیند.
این ترجمه ها، آنطور که مترجمان حرفه ای ولایت ایران ما مثل سیدحسینی و کوثری مدعی اند که دایره خلاقیت یک مترجم صرفا گزینش واژه های مناسب در زبان مقصد است، پا را از این حد فراتر می گذارند و به باز آفرینی جملات، بندها و پاراگرف ها می پردازند. درست است «کسرای» عزیز، ترجمه نویسندگان حرفه ای، خوب یا بد، فراتر است از «رونویسی» آفرینه های ادبی دیگران.( این اصطلاح رونویسی را از خودت غرض گرفته ام که در تقبیح ترجمه نویسندگان، برایشان دست گرفته ای) به هر حال این جماعت نویسنده که کار خود را خلاقه و ترجمه را یک عمل مکانیکی می دانند، دون شاءن شان است که صرفا راوی زبان نویسنده اصلی اثر باشند و به هر حال متن را انگولک می کنند. ترجمه برای این جماعت، حکم یک جور خود ارضایی را دارد، «حال فوری» است (بر وزن غذای فوری و قهوه فوری) هر روز که نمی توانند «اثر» بیافرینند، اثری که هر روز آفریده می شود پیشاب آدم است. در عوض می توانند در وقت بیکاری، وقتی چنته شان خالی است با ترجمه گلویی تر کنند. یک جور راه دررو است. نویسنده هم مثل یک ورزشکار همیشه باید دستش گرم بماند، می توانید تصور کنید مثلا رضا زاده همینجور ابتدا به ساکن از خونه اش بلند بشود، برود امجدیه و وزنه 260 کیلو را بلند کند و برگردد خونه اش پای تلوزیون. ( البته شاید مثال خوبی نزده ام، چون می شود تصور کرد رضا زاده همچین کاری هم بکند.) نویسنده هم به بازی دست گرمی نیاز دارد که فقط دستش کار کند، خیلی وقت ها این بازی های دست گرمی، به خاطر غم نان و خواسته دیگرانی که دوره ات کرده اند و کار تازه می خواهند، چاپ و یا اجرا می شود. بعضا هم می شوند نمره های تجدیدی کارنامه ی اعمالت، خیلی وقت ها هم البته تو عقل خرج می کنی و می فرستی شان به سطل آشغال تا خوراک گربه های همه چیز خوار شهر شوند.
اما ترجمه راه برون رفتی است برای نویسندگانی که هم می خواهند کاری کنند، هم اثر آفریدنشان «نمی آید». با ترجمه دستی گرم می کنند، با کلمات ور می روند و بالا پایین می کنند، خیلی هم خلاقیت خرج نمی کنند و سلول خاکستری نمی سوزانند.
خوبی ترجمه ای که توسط نویسندگان حرفه ای به طبع رسیده، در این است که مشی فکری شان را که ترجیح می دهند آنرا جایی در پستوخانه هایشان پنهان کنند، یکهو با انتخاب آثاری که برای ترجمه انتخاب کرده اند، لو می دهند. ایدولوژی کمونیست در ترجمه های «شاملو» به مراتب بیشتر از شعرهایش مشهود است. آن ترجمه های متعلق به ادبیات کارگری کتاب جمعه و ترجمه کتاب هایی چون «بگذار سخن بگویم» (به همراه ع پاشایی) را اگر از کارنامه اش حذف کنیم، در شعرهایش کمترین ردپا را می توان از این فلسفه که در دوره ای سینه چاکش بود، بیابیم. همین طور ما نمی توانیم تصور کنیم که مثلا «هدایت» به جای سارتر و کافکا، می رفت سراغ همین «جنس دوم» سیمون دوبوار (که اتفاقا هم دوره است با «دیوار») و آنرا ترجمه می کرد و یا آیا اصلا می توان به جز ریموند کارور، نویسنده دیگری را برای ترجمه به موریکامی پیشنهاد داد؟ به هر حال هر کدام از اینها با توجه به جهان بینی که داشته اند و دارند، آثاری را برای ترجمه انتخاب می کنند که در سمت سوی جهان متنی خودشان نیز باشد.
ترجمه نمایشنامه اما شاید داستان دیگری است که شاید به وقتش هذیان هایی نیز درباره آن بنویسم. اما اینها را گفتم که خودم را قاطی مرغ ها جا بزنم… من هم خیلی وقت است که هیچ غلطی نکرده ام، گم کرده ای دارم، می نویسم، ولی همه مثال بارز عبارت گهربار «گل واژه» اند که دست آخر دست جمعی راهی recyle bin آقای بیل گیتس می شوند!
این چند روز مانده بودم معطل که دوباره کرم ترجمه افتاد در تنبان مبارک.
چند روزی بود، به چشم خریداری، اینترنت و کتابفروشی ها را گز می کردم و نمایشنامه ها و مقاله های مختلفی را می خواندم تا چیز دندان گیری برای ترجمه پیدا کنم. واقعیتش هم این است که کم نیستند نمایشنامه و مقاله های که می تواند تکانی بدهد و به این روزمرگی و محافظه کاری بازار کتاب که میوه ی سیاست های وزارت آقای صفار هرندی و دندان گردی بعضی از ناشران است، اما سخت بود انتخاب یک اثر از میان اینهمه، تا اینکه دوستی (که اتفاقا فارسی هم نمی دانست.) چند روز پیش نمایشنامه تازه «دیوید هاروور» به نام طرقه یا همان پرنده سیاه (Blackbird) را برای من هدیه آورد و با آب و تاب فراوان از اجرایی گفت که اخیرا به کارگردانی پیتر اشتاین از این نمایشنامه دیده است. خب این دلیل لازم و کافی ای بود برای اینکه همان شب خواندن نمایشنامه را تمام کنم.
داستان نمایشنامه ماجرای برخوردی است بین دختر 28 ساله ای به نام آنا Una و عاقله مرد 56 ساله ای به نام ری Ray در یکی از شرکت های داروسازی انگلیس. 15 سال پیش، یعنی وقتی آنا فقط 13 سال داشت، رابطه ای بین این دو شکل می گیرد که ری را به جرم سواستفاده جنسی از کودکان، 8 سالی روانه زندان می کند. ری بعد از آن واقعه در جایی مشغول به کار می شود و تصمیم می گیرد که زندگی تازه ای را برای خود بسازد، نامش را تغییر می دهد، سو سابقه اش را پاک می کند و از صبح تا شب می چسبد به کار. آنا روزی با دیدن عکس ری در یکی از مجلات تجاری، به محل کار ری می آید که برخورد این دو در آنجا، می شود دعوای دراماتیک نمایشنامه.
من بی توجه به موضوع بی ناموسی نمایشنامه شروع کرده ام به ترجمه نمایشنامه، اما حالا می بینم واقعیتش حوصله اش را ندارم. چرا باید کاری را شروع کنم در حالی که می دانم نتیجه اش قرار است فقط فضای محدود هاردم را اشغال کند. تا همین جای این نمایشنامه را که ترجمه کرده ام، در پست بعدی که روز پنجشنبه می فرستم، می آورم که حداقل بخشی از آن را بخوانید و بقیه اش را هم اگر علاقه دارید خودتان بروید دنبالش. شاید چیزکی هم در موخره آن درباره کارهای دیگر هاروور نوشتم. این پست را فقط بگذارید به حساب آگهی بازرگانی.