وبلاگ امیررضا کوهستانی

سپتامبر 19, 2008

فضاحت در فراقت 2: ورود به دهه چهارم زندگی

دسته: Uncategorized — koohestani @ 2:21 ب.ظ
Tags:

پیش از نوشتار: برای شما در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که لحظاتی پیش موفق شده ام ثبت مقاله ای را که قرار بود امروز تحویل مجله درپیتی در لندن بدهم، به عقب بیاندازم. دوستانی که مثل من معتقدند هیج لذتی در جهان بالاتر از به عقب انداختن تاریخ تحویل کار نیست، دستاشون بالا. 

چند صباحی است که وارد دهه چهارم زندگی ام شده ام. چه احساسی دارم؟ دقیقا نمی دانم، یعنی دقیقا نمی دانم کدام احساس ام ریشه اش  این سی سالگی مادر به خطاست، کدامش به خاطر هوای بارانی منچستر است و کدام اش هم به خاطر این است که خیلی وقت است فیلم خوبی ندیده ام! (پیدا کنید پرتغال فروش را.) به هر حال، حال خوبی نیست. می گویند سن عدد است، بخواهی فکرش هم کنی راست می گویند، پدر پدر بزرگ ما که اصلا شناسنامه نداشتند که حالا بخواهند سی سالگی و جشن تولد و “دهه چهارم زندگی” داشته باشند. ولی چه خوب چه بد، امروز ما هم تقویم داریم، هم سه جلد و پاسپورت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که دائم به تو یادآوری می کنند در کجای این منحنی عمرت قرار داری. سر بالایی، نوک قله و یا افتادی تو سرازیری و ایشالله به زودی فاتح مع الصلواه!

در انگلیس که سن و تاریخ تولد مثل رمز عبور است. بخوای قبض تلفن هم بدی، اول می پرسه :
 date of birth please?
ای مادرت رو… به توچه! کلمه عبور پیش فرض دانشگاه ( همون user name default خودمان!) تاریخ تولد آدم است، بانک میری، تاریخ تولد، تو Bar و دیسکوش هم (خدا به دور، برای من هم تعریف کردن! ) بدون کارت شناسایی که ثابت کنه تو بالای 18 سال هستی، راحت نمی دن. خلاصه این 8 ژوئن 1978 (ایرونی اش رو نمی گم که تو کف بمونین!) تا ته خط با هامون هست، می بینی میلاد چه روزگاری شده!!
خلاصه چند وقت پیش ها رفته بودم تو فکر اینکه که چرا انقدر باید مثلا بیست سالگی و سی سالگی مهم باشه، در حالیکه هر چی شعر است برای چهل سالگی سروده شده ، کسی مثلا نگفته ” ای سی سالگی، ای نمی دونم چی چی. ای با مرام.” تازه حالا این سی سالگی یه! خدا به داد سال های دیگه برسه. مثلا فرض کنین فروغ به جای اینکه بگه ای هفت سالگی، می گفت: “ای بیست و نه سالگی! ای لحظه اکنون!” بی نمک بود دیگه! هر چند ملت هایی هم هستند که عددهایی مثل هشت و یا سیزده براشون مهم است. (فکر کن!) ولی فزض کن یک خانومی امروز تصمیم بگیره برای تولد بیست چهار سالگی دوست پسرش شعر بگه. (هر چند معمولا پسرها به این حماقت دست می زنند، ولی حالا به فرض محال!) چه باید بکنه، عبارت گوز پیچ اینجا کاربرد داره.

فراخوان: هر سی ساله ای تونست شعری در باب سی سالگی بگوید، اگر خیلی بند تنبونی (تنبانی سابق.) نباشد، به طور رایگان با نام شخص شخیص خودش  در این وبلاگ منتشر می شود، براش هم برچسب می زنم: فیلم خ ص و ص ی گلزار یا هدیه تهرانی ( به انتخاب خودتان.) که کلی بازدید کننده داشته باشه، دیگه چی می خواید. پس بشتابید. شناسنامه و کارت ملی هم لازم نیس. همین که بگین من سی سالم هس. قبول هس. اونجای آدم دروغگو.

تا کنون 3 نظر داده شده »

  1. باید بروم کنار باران بدوم
    در غربت غم ز فکر یاران برهم

    با زور به سی رسانده ام من ایام
    این باقی عمر چگونه باید بروم؟

    تولدت مبارک ——– جیگرتو بخورم خام خام

    دیدگاه با محمد شمس — سپتامبر 20, 2008 @ 3:04 ب.ظ

  2. سلام . تولدت مبارک ، عزیز! میشه امیدوار به دیدن کار دیگه ای از امیر کوهستانی تو ایران بود ؟… آهان ! بعد از احمدی نژاد !! تا اونموقع ! تا سی و یک سالگی تو !

    دیدگاه با سعید — سپتامبر 25, 2008 @ 3:44 ق.ظ

  3. سلام. آقا خيلي مخلص‌ايم. اين اختصاصي‌ت منو كشته. از اين كه هربار چك مي‌كني مي‌بيني تازه نشده تقصيرِ من نيست. آب و هوايِ شيراز كارِ خوداِش رو كرده وگرنه من اون اوايل سال 83 كه تازه بلاگ‌نويسي رو شروع كردم هفته‌يي سه تا پست يك‌كيلومتري مي‌نوشتم. هرچند تو هم كه اصولا حال و هواي شيراز در وجوداِت نهادينه است. لااقل من نمايش‌نامه زياد مي‌نويسم. مردِ‌مومن يه چند تا كارِ خوب بفرست برامون. سرويس شديم. مواظبِ خوداِت باش. هزار تا هم تبريك براي اين تولد. هرچند سي‌ساله‌گي يه مرزِ تخمي تويِ زنده‌گي‌اه. شايد همين چيزا رو با چند تا جمله‌یِ ديگه تو وب‌لاگ‌ام نوشتم باز. يا علي!

    دیدگاه با ميلادِ اكبرنژاد — سپتامبر 27, 2008 @ 10:23 ق.ظ


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

بیان دیدگاه

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.