وبلاگ امیررضا کوهستانی

سپتامبر 29, 2008

همه ی آنچه می خواهم از این سه دهه فراموش کنم.

دسته: Uncategorized — koohestani @ 2:01 ق.ظ
Tags:

می خواهم این ده سال اخیر را یکی یکی بلند صدا بزنم: از نقل داستان ها و ماجراهایی که سوتفاهم برانگیز است، می گذرم، که نه این دنیای بی در و پیکر مجازی را برایشان محرم می دانم، نه بعضا آنقدر خوشایند اند که یادآوری شان چیزی فراتر از چس ناله هایی بشود که این روزها، کم هم نمی شنویم.

اول فکر کردم همه اش یک پست می شود، اما حالا می بینم حوصله تمام کردنش را در یک پست ندارم. پس فعلا که حوصله دارم و سر دماغم هر کدام از این سال ها را  در یک پست بنویسم.

بیست سالگی: 1377

سه باره کنکور داده ام تا از مشقت زندگی دانشجویی در زاهدان رها شوم و به شیراز برگردم.  آن یک ماهی که برای کنکور درس خواندم، شاید تنها دوره ای از زندگی ام بود که می توانم بگویم مثل آدم کونم را زدم زمین و درس خواندم. خب نتیجه اش هم این شد که همان رشته مهندسی صنایع قبول شدم و منتقل شدم شیراز!

از دوران زاهدان نشینی، پر رنگ ترین خاطره ام، خاطره سفرهایی است که با اتوبوس های لکنته  TBT ، مسیر 18ساعته شیراز-زاهدان-شیراز را با عده ای آش و لاش دیگر طی می کردیم . راهی که 9 ساعت آن فقط کویر بود، اتوبوس هایی که نه کولر داشت، نه سیستم گرمایش. پنجره هایش را هم عموما نمی شد ببندی یا باز کنی، بسته به شانس ات یا باز بود یا بسته!  19 بار این راه را در طول این یک سال رفتم و برگشتم. (چوب خط می زدم.) اول ها یه کم سخت بود، خوابم نمی برد، بعد کم کم عادت کردم.تا وقتی هوا روشن بود، کتابی می خواندم، همون سر شب که می شد، می خوابیدم تا فردا صبحش که می رسیدیم. مسافرها، اگر دانشجو نبودند، افغان هایی بودند که برای کار به شیراز می آمدند. چترباز هم کم نبود، پارچه و ضبط ماشین می آوردند شیراز، هیچ وقت نفهمیدم این همه ضبط ماشین در زاهدان چه می کرد؟

به شیراز که آمدم نمایشنامه ای را که در  زاهدان  تمام کرده بودم را شروع به تمرین کردم، می شود گفت اولین نمایشنامه اوریجینال خودم بود، پیش از این «ارتفاع» حسن حامد را با دانیال طیبیان نوشته بودم که به حال بیشتر من نقش کاتالیزور را داشتم.

“… و روز هرگز نیامد.” نمایشنامه ای که هیچ گاه دیده نشد و خودم هم هیچ وقت رغبت این را نداشتم که نسخه ای از آن را نگه دارم، (الان پشیمان شدم، هر کس نسخه ای از آن را دارد، مرد باشد بفرستد به آدرسم.) داستان دختری بود (حتی اسمش را یادم نمی آید.)در شب 21 بهمن 1357 که منتظر جوانکی است، بیاید و او را با خود ببرد تهران (فکر کنم داستان اصلا در شیراز می گذشت، یا نه؟ ) شب با زن دیگری که اگر اشتباه نکنم زن برادرش بود تا صبح پای پنجره می نشینند، حرف می زنند، آخر سر هم خبر می آید پسرک در تظاهرات کشته شده و تمام. اجرای آن نمایش با مشقت فراوانی به بازبینی رسید، اما به هر حال رد شد و منم دیگر هیچ نسخه ای از ان را نگه نداشتم. “… و روز هرگز نیامد.” نمایشنامه ای نبود که امروز دریغ اجرا شدنش را بخورم، اما خسرانی که برایم ماند، تکرار نشدن آن حالی بود که مرا واداشته بود به نوشتن: صد صفحه تحقیق و لغت نامه ی خودنوشته ای از فرهنگ عامه که هنوز هم نسخه ای از آن را نگه داشته ام. به هر حال  از منِ شیرازی این مدل کار کردن خیلی بعید است. وقتی که ردش کردند،  مثل تمام جوجه تئاتری های آن زمان و این زمان، خیلی دوست داشتم اینجور نشان بدهم که مرا هم با چوب سیاسی بودن و منتقد سیستم بودن کنار زده اند، اما نامردها این حال را هم از من دریغ کرده اند و فقط گفتند ضعیف بود.

شیش ماه دوم آن سال، به بطالت گذشت، کتاب می خواندم، فیلم می دیدم و سعی می کردم اگر در کنار اینها وقت  شد انتگرال های سه گانه دکتر احمدی را هم حل کنم.  دلزده بودم، در سینما و داستان نویسی قبل از آن هیچ پخی نشده بود. ( این معیار زندگی خیلی ها بود در آن زمان و هنوز هم همه ما می خواهیم یک پخی بشویم. به کمتر از جایزه نوبل و اسکار هم راضی نیستیم.) به هر حال نتیجه فیلم سازی و داستان نویسی ام شده بود یک مشت راش و کاغذی که در اسباب کشی هایم گم و گور شد. در تئاتر هم که اولین تلاشم سر زا رفته بود، می دانستم در بازیگری هم استعداد ندارم، شاید اگر ایده قصه های درگوشی به سراغم نمی آمد، می چسبیدم به همان مهندسی صنایع و الان یک فرد به درد بخوری برای جامعه شده بودم. ولی نگذاشتند، رفیق بد و ذغال خوب نگذاشت!

تا اینجا بماند تا جمعه شب که ماجرای سال 78 را برایتان بنویسم: نوشتن قصه های در گوشی، جایزه فجر و دیگر ماجراهای آن.

سپتامبر 19, 2008

فضاحت در فراقت 2: ورود به دهه چهارم زندگی

دسته: Uncategorized — koohestani @ 2:21 ب.ظ
Tags:

پیش از نوشتار: برای شما در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که لحظاتی پیش موفق شده ام ثبت مقاله ای را که قرار بود امروز تحویل مجله درپیتی در لندن بدهم، به عقب بیاندازم. دوستانی که مثل من معتقدند هیج لذتی در جهان بالاتر از به عقب انداختن تاریخ تحویل کار نیست، دستاشون بالا. 

چند صباحی است که وارد دهه چهارم زندگی ام شده ام. چه احساسی دارم؟ دقیقا نمی دانم، یعنی دقیقا نمی دانم کدام احساس ام ریشه اش  این سی سالگی مادر به خطاست، کدامش به خاطر هوای بارانی منچستر است و کدام اش هم به خاطر این است که خیلی وقت است فیلم خوبی ندیده ام! (پیدا کنید پرتغال فروش را.) به هر حال، حال خوبی نیست. می گویند سن عدد است، بخواهی فکرش هم کنی راست می گویند، پدر پدر بزرگ ما که اصلا شناسنامه نداشتند که حالا بخواهند سی سالگی و جشن تولد و “دهه چهارم زندگی” داشته باشند. ولی چه خوب چه بد، امروز ما هم تقویم داریم، هم سه جلد و پاسپورت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که دائم به تو یادآوری می کنند در کجای این منحنی عمرت قرار داری. سر بالایی، نوک قله و یا افتادی تو سرازیری و ایشالله به زودی فاتح مع الصلواه!

در انگلیس که سن و تاریخ تولد مثل رمز عبور است. بخوای قبض تلفن هم بدی، اول می پرسه :
 date of birth please?
ای مادرت رو… به توچه! کلمه عبور پیش فرض دانشگاه ( همون user name default خودمان!) تاریخ تولد آدم است، بانک میری، تاریخ تولد، تو Bar و دیسکوش هم (خدا به دور، برای من هم تعریف کردن! ) بدون کارت شناسایی که ثابت کنه تو بالای 18 سال هستی، راحت نمی دن. خلاصه این 8 ژوئن 1978 (ایرونی اش رو نمی گم که تو کف بمونین!) تا ته خط با هامون هست، می بینی میلاد چه روزگاری شده!!
خلاصه چند وقت پیش ها رفته بودم تو فکر اینکه که چرا انقدر باید مثلا بیست سالگی و سی سالگی مهم باشه، در حالیکه هر چی شعر است برای چهل سالگی سروده شده ، کسی مثلا نگفته ” ای سی سالگی، ای نمی دونم چی چی. ای با مرام.” تازه حالا این سی سالگی یه! خدا به داد سال های دیگه برسه. مثلا فرض کنین فروغ به جای اینکه بگه ای هفت سالگی، می گفت: “ای بیست و نه سالگی! ای لحظه اکنون!” بی نمک بود دیگه! هر چند ملت هایی هم هستند که عددهایی مثل هشت و یا سیزده براشون مهم است. (فکر کن!) ولی فزض کن یک خانومی امروز تصمیم بگیره برای تولد بیست چهار سالگی دوست پسرش شعر بگه. (هر چند معمولا پسرها به این حماقت دست می زنند، ولی حالا به فرض محال!) چه باید بکنه، عبارت گوز پیچ اینجا کاربرد داره.

فراخوان: هر سی ساله ای تونست شعری در باب سی سالگی بگوید، اگر خیلی بند تنبونی (تنبانی سابق.) نباشد، به طور رایگان با نام شخص شخیص خودش  در این وبلاگ منتشر می شود، براش هم برچسب می زنم: فیلم خ ص و ص ی گلزار یا هدیه تهرانی ( به انتخاب خودتان.) که کلی بازدید کننده داشته باشه، دیگه چی می خواید. پس بشتابید. شناسنامه و کارت ملی هم لازم نیس. همین که بگین من سی سالم هس. قبول هس. اونجای آدم دروغگو.

سپتامبر 8, 2008

فضاحت در فراقت

دسته: Uncategorized — koohestani @ 3:09 ب.ظ
Tags:

عرض کنم که چه خبر؟

به کی دارم میگم.

بیکاری هم بد دردی است. تا همین جمعه ای که گذشت، آرزو می کردم که امروز را ببینم که بی آر و بیکار لم دادم پای میز دانشگاه  و برای  خودم اینترنت گردی می کنم. حالا همان روز رسیده است و مانده ام معطل که چیکار کنم این مدتِ بیکاری را. کار که البته بخوام بهش فکر کنم پیر می شم، کار خیلی هس، خیلی هاش صلواتی هست ( مثل همین خواندن نمایشنامه هایی که برایم ای میل می کنند.) بعضی هایش هم آب باریکه ای را جاری می سازد که خب فعلا اعصابش نیست.

فقط خواستم حرفی زده باشم. سه نکته:

1) نمی دانم این چه حماقتی بود که من پستی درباره ادامه تحصیل در انگلستان نوشتم. روزی نیست که کامنتی نگیرم که آقا مثلا ما می خوایم این درس رو بخونیم و فلان کار را کنیم، کجا باید بریم. آقا  با یه گه خوردم کارتون حل میشه، از ما بکشین بیرون. من دیگه نه به کسی میگم بیاد اینجا درس بخونه، نه راهنمایی می کنم.  لطفا به 118 زنگ بزنید.

2) دوستانی که می خواهند برای من مطلبی ارسال کنند. اول انتظار نداشته باشند، من فردای آن روز برایشان جواب بدهم، من خیلی هنر کنم یک هفته ده روز بعد جواب بدهم. دوم اینکه خواهشا به سئوال هایی که می پرسید کمی فکر کنید: هفته پیش یک نفر ای میل فرستاده بود که آقا اگه میشه نمایشنامه من رو بخوونید و با کلی افاضات دیگر، آخرش هم نوشته بود به نظر شما این نمایشنامه مناسب اجرا در کشور فرانسه هست یا هلند؟ الله وکیلی حقش نیست آدم فحش بدهد. آدم آش هم که می پزد اول خودش مزه می کند ببیند چی پخته. خلاصه گفته باشم، سئوال تخمی تخیلی بپرسید، اینجا میذارمش رو داریه.

ای میل من هم هست: amirreza.koohestani@gmail.com

3) اختصاصی به میلاد اکبرنژاد:(هر کس دیگری بخواند، گاو حسنک است.) میلاد، نوکرتم. add شدی، هر روز چکت می کنم. کجایی ببینی؟ اون آمار وبلاگ ات رو که روزی 2 تا 2 تا بالا میره، بدوون که  یکی اش منم. اون یکی هم اسم منو search کرده، رسیده به تو. حالا باز بازیگوشی کن.

وبلاگ روی وردپرس.کام.