وبلاگ امیررضا کوهستانی

مارس 10, 2008

وقتی که مجیدی حکم تکفیر می دهد…

دسته: Uncategorized — koohestani @ 12:07 ب.ظ

وقتی کشتی گیرها نماینده مجلس میشوند، رئیس جمهورمان به میرزاپور پنالتی بزند، راننده های تاکسی مان صاحب نظران عرصه سیاست می شوند.

وقتی سینماگران و تئاتریها خود سانسورچی می شوند، متخصصین گوش و حلق و بینی جراح زیبایی می شوند و اساتید دانشگاه نیمه وقت مسافر می زنند.

وقتی برنجکاران مان خود لنگ یک پیمانه برنج اند، زندان هایمان چهارراه توزیع مواد مخدر است و روزنامه نگاران مان صبح ها در جام جم و فارس کار می کنند و عصرها در ایسنا و اعتماد.

وقتی در شبکه سراسری می توان حرفی را برای سی چهل میلیون آدم زد و یک سال بعد منکر آن شد.

وقتی وزارت ارشاد به فیلمی مجوز می دهد و بعد خود همان فیلم را توقیف می کند. وقتی وزیر ارشاد علنا بگوید مسئول زندانی شدن نویسنده ای که آنها مجوز کتابش را صادر کرده اند نیست، وقتی در حالیکه قدرت اول جهان هستی، به عنوان بی اعتبارترین مردم جهان فقط اجازه ورود به 9 کشورجهان را بدون اخذ ویزا داری.

وقتی فلان صاحب منصب این مملکت را می توان نه به جرم اختلاس، دروغ و افترا زدن به خلق خدا، بلکه با نمایش فیلم دست دادنش به زنان نامحرم کله پا کرد.

وقتی سفره ات بوی نفت می دهد و بخاری ات بوی نا!

آقای مجیدی آن وقت است که شما هم می توانید حکم تکفیر دهید، چرا که ده نمکی هم می خواهد کاندید اسکار شود.

به قول مظفرالدین شاه بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

مارس 2, 2008

نمایشنامه نویسی در اتوبوس شب

دسته: Uncategorized — koohestani @ 1:34 ق.ظ
Tags:

اگر هفت هشت سال پیش شرکت سیر وسفر ایران به سیاق همتایان بانکدارشان به نیت تبلیغات هم شده قرعه کشی راه می انداختند و سمندی جایزه می دادند، من بی تردید یکی از شانس های اول آن بوده ام که حداقل هفتاد هشتاد تا ته بلیط به مقصد تهران داشتم.(حالا شهرهای دیگرش بماند.) اگر هم سمند را نمی بردم، حداقل چرخ گوشتی، آب میوه گیری چیزی می بردم و دلم خوش می شد که حداقل یک بار هم اسمم در یک قرعه کشی درآمد، به هر حال این کار را نکردند و تنها ثمره آن سفرها همین نمایش نامه رقص روی لیوانها شد.

برای اولین بار است که جایی دارم این را می گویم که نمایش رقص روی لیوانها را من در همین اتوبوس های ولوو سیر و سفر نوشتم. حداقل نسخه ای که پیش از تمرینات آن به اتمام رسید همین نسخه ای بود که در پایان یکی از همین سفرها، آن را امضا کردم و صبح روزی که شیراز رسیدم با ذوق روی سقف اتاقم نوشتم:

“4 خرداد 1380″ روز پایان نمایش رقص روی لیوانها.

به قول سریال های تلوزیونی، انگار همین دیروز بود…

فکرش را که می کنم می بینم حیف شد که در بروشور اسمی از شرکت سیر و سفر نیاوردم، البته باید از خانم… فامیلی اش یادم رفت، ولی منشی آن سالهای آقای پاکدل بود، هم که بانی این سفرهای پر بار بود تشکر می کردم که آن را هم باز فراموش کردم: یادم است که یک سال و اندی از اجرای “قصه های درگوشی” در جشنواره فجر می گذشت، آنجا این نمایش چندتا جایزه گرفته بود و قول داده بودند که به نمایش های برگزیده امکان اجرا در تئاتر شهر را بدهند. (از آن مدل قول هایی که در اختتامیه ها خیرات می کنند.) من هم خب جدی گرفته بودم و فکر می کردم واقعا خبری هست و چند باری خدمت آقای مسئول امور شهرستان ها رسیدم و بعد آقای مسئول هماهنگی و آقای مسئول انجمن نمایش و خب طبعا همه آنها اصرار داشتند که همچین قولی را در مراسم اختتامیه نشنیده اند و احتمالا من اشتباه شنیده ام. من هم که کم کم داشتم به قوه شنوایی خودم شک می کردم که از قضا روزنامه ای را دیدم که ظاهرا در کمال ناباوری گزارش نویس آن هم همان چیزی را شنیده بود که من شنیده بودم. روزنامه را بردم پیش منشی رئیس مرکز هنرهای نمایشی که تازه منصوب شده بود.(رئیس مرکز هنرهای نمایشی را می گویم.) نتیجه این شاهدبازی ها (ربطی به کتاب آقای زرکوب ندارد، فیلترم نکنید. منظورم شاهد آوردن است.) این بود که مشخص شد مرکز هنرهای نمایشی این نیت خیر را دارد که در جهت حمایت از تئاتر شهرستان به چند نمایش شهرستانی این امکان را بدهد که در تئاتر شهر اجرا کنند، ولی از آنجا که تئاتر شهر نهادی است مستقل از مرکز هنرهای نمایشی و وزرات ارشاد(اگر نمی دانستید، بدانید!) و مرکز هنرهای نمایشی هم هیچ علاقه ای ندارد در مسائلی مانند معرفی نمایش های برگزیده به تئاتر شهر که هیچ ارتباطی به آنها ندارد دخالت کند این شد که ما را شوت کردند به سمت تئاتر شهر(از آن شوت هایی که این روزها مهاجمان تیم ملی مان می زنند.) خلاصه این طوری بود که من مشتری شرکت سیر و سفر ایران شدم و یک کاره وقت و بی وقت بلند می شدم می رفتم خدمت خانم منشی و تقاضای قرار ملاقات می کردم(قرار ملاقات با رئیس تئاتر شهر، فکر بد نکنید!) و ایشان هم علی رقم اینکه تاکید می کردند که سرشان شلوغ است و به این کارها نمی رسند(مردم چه توقع هایی دارند!) می گفتند هفته دیگر یک سری بزن! من هم خب دلیلی نداشت بگویم خانم جان، هفته دیگر من باید از پایتخت فرهنگی ایران 895 کیلومتر را بکوبم بیام اینجا که چه ؟! چرا باید همچین سوتی بدهم، عین بچه آدم هر بار می گفتم باشه! و سرِ خر را کج می کردم سمت میدان آرژانتین و در راه 14 ساعت وقت داشتم تا روی انشای نامه جدیدم به رئیس مرکز یا تئاتر شهر یا هر آدمی که هفته دیگر قرار بود مرا به آن پاس بدهند کار کنم.

کار ما با تئاتر شهر آن سال جوش نخورد، دلیل آوردند که کار هنوز نپخته است، خام است، بوی نا می دهد، من هم قول دادم سری بعد نمایشم را در یکی از این پلوپزهای پارس خزر خوب بپزم که به قول شیرازی ها «مغز پخت» شود. در راه برگشت، با مسئول سمعی و بصری آن سال ارشاد شیراز همسفر شدم. عاقله مردی نازنینی که خودخواسته همیشه در حاشیه مانده بود، اما تاثیرش در سینمای جوان نوپای دهه شصت و کشف استعدادهای ناشناخته آن سالها که امروز از سینماگران نام آشنای امروز هستند(از جمله بهمن قبادی و علی محمد قاسمی) انکار نشدنی است. بنده خدا، صبورانه کلی به چس ناله های من گوش داد و حرفی نزد. دست آخر خیلی ماهرانه بحث را از خاله زنک بازی های روزمره تئاتر عوض کرد و برد سمت ادبیات معاصر. آنجا بود که برای اولین بار من نام جویس کرل اوتس را از شنیدم. او برای من از نمایشنامه ای گفت از نوشته های اوتس که در اصل مونولوگ یک دختر معتاد است رو به پنجره اتاقش که هنوز هم نتوانستم آن نمایشنامه را در بین کارهای او پیدا کنم.(شاید هم اصلا چنین نمایشنامه ای وجود ندارد.) ولی آن تصویر غریب جرقه ای شد برای خلق شیوای رقص روی لیوانها!

اتوبوس سیر و سفر در ترمینال کاراندیش پارک کرد، مثل تمام این ملاقات های تصادفی شماره موبایلی رد و بدل کردیم و خداحافظی! چند باری در همین جشنواره های بی ناموسی تئاتر و سینما ایشان را در حد همان سلام و علیک خوشک و خالی دیدم، اما هیچوقت فرصت نشد به خاطر آن شب تشکر کنم، حالا اینجا در ولایت منچستر از توابع کشور بریتانیای کبیر دوست دارم برای ایشان بنویسم که: ممنون آقای بیاتی!

وبلاگ روی وردپرس.کام.