هنوز با فارسی نوشتن روی این کامپیوتر تازه ام مشکل دارم. خیلی ضایع هم هست که در وبلاگ بخوام پینگلیش بنویسم. آن راه حلی هم که میلاد پیشتهاد داد، خیلی کار ساز نبود.
برای همین چند تا عکس از اخرین اجرایم در فرانسه برایتان می فرستم که فعلا با آن سرگرم باشید تا بعد…
خبر نصفه نیمه ای از این اجرا در روزنامه های ایران به چاپ رسید که خب برای تکمیل آن، این را اضافه می کنم که این نمایش در واقع اپیزود دوم از یک نمایش سه اپیزوده است به کارگردانی اوریزا هیراتا و سیلوان موریس و بنده که در تئاتر بزانسون روی صحنه رفت و قرار است اجرای آن فعلا در چند شهر دیگر ادامه پیدا کند. هر کدام از ماها به عنوان کارگردان سه بازیگر با خود به انجا برده بودیم که قرار بود همه این ۹ بازیگر در تمام نه اپیزود روی صحنه باشند. نمایش من در واقع به اتفاقاتی می پرداخت که (به صورت فرضی) در پشت صحنه نمایش اوریزا به نام «کریسمس در تهران» می افتد. می گویم به صورت فرضی صرفا به این خاطر که پشت صحنه ای که من از نمایش اوریزا نمایش داده ام فضای تیره و تاری دارد که خدا وکیلی اصلا در این پروژه چنین چیزی نبود. ولی به صرف این که نمایش اوریزا نگاه خیلی خوشبینانه ای به مقوله ی اتوپیا که موضوع کل پروژه بود داشت، قرار شد من به بخش تاریک و شاید حتی یک کم بدینانه نزدیکی ملت ها، جهانی سازی و این مدینه فاضله رویایی بپردازم… که خب به هر حال با توجه به وقت کمی که من در پروسه تولید این نمایش داشتم، ماحصل کار، نمایش بدی از آب در نیامد. حداقل تماشاچی و روزنامه ها که بد ننوشته اند. (ترجمه انگلیسی یادداشت روزنامه لیبراسیون را می توانید در اینجا بخوانید.) برای خودم هم تجربه خوبی بود. اولین بار بود که روی صحنه بزرگ کارگردانی می کردم، یعنی قبل از این یکی دوباری به اجبار «درمیان ابرها» را روی سن اجرا کرده بودیم، ولی لینجا اصلا باید نمایش را براساس قاب صحنه کارگردانی می کردم. ضمن اینکه برلی اولین بار بود که بدون حتی یک سطر متن سر اولین جلسه تمرین می رفتم و در طول ۵ هفته تمرین همزمان هم نمایشنامه را می نوشتم، هم کارگردانی می کردم. این را اضافه کنید به کار کردن با بازیکرهایی از دو فرهنک و زبان مختلف که خودش داستانی بود. هر چه بود به خیر و خوشی گذشت.
از اینها که بگذریم، نکته جالب برای من اپیزود مربوط به کارگردان ژاپنی بود. اوریزا به گفته فرانسوی هایی که انجا بودند مطرح ترین کارگردان این روزهای ژاپن است، (هر چند من خودم شخصا با این صفت های تفضیلی مشکل اساسی دارم.) سبک خاص اش در کارگردانی جای بحث مفصلی دارد که آن را وامی گذارم برای موقع اجرای احتمالیش در ایران. از اینها که بگذریم با توجه به اینکه قرار بود محل وقوع نمایش او در تهران باشد، همه ما ترس این را داشتیم که آن ذهنیت غلطی که در مورد ایران و ایرانی در غرب وجود دارد نمایش او را هم تحت تاثیر قرار دهد، ولی در نهایت نمایشنامه را که خواندیم و بعد از اجرای کار که آماده شد همه دیدیم که نگاه او اصلا اینگونه نبوده و دست آخر تصویری که از تهران در شب کریسمس ارائه می دهد، تصویر انسانی و ماورای کلیشه های ژورنالیسم غربی است که احتمالا کلی از توریست های ژاپنی و فرانسوی را هم به خود جذب می کند. (عکس آخر، عکس نمایش اوریزا است.)
ظاهرا تهیه کننده کار که خیلی مشتاق است این نمایش را در ایران هم به روی صحنه ببرد، منتها همزمانی اجرا افتتاحیه آن با جشنواره فجر امکان اجرای آن را به تاخیر انداخته، سال آینده هم که ظاهرا از مسئولین کسی نمی داند ماندنی است یا رفتنی… برای همین هر مذاکره ای تا پیش از مشخص شدن نتیجه انتخابات بی معنی است. فعلا قرار است نمایش در فستیوال هنر توکیو و چند شهر فرانسه در اسفند و فروردین امسال به روی صحنه برود.
نمی دانم من الان با توجه به قوانین کپی رایت و امثالهم این اجازه را دارم که این عکس ها را روی اینترنت بگذارم یا نه. اگر خِرم را چسبیده اند آنها را برمی دارم. خواستم فقط گفته باشم.





